به نامش .
به نام تنها اطمینان زندگیم. ![]()
سلام. ![]()
مبارکه هر روز به گوشم می خواند که بنویس.
برگرد.
امروز بالاخره تصمیم گرفتم برگردم و آخرین پست را بنویسم و لا اقل بی سرانجام نگذارم اینجا را.
برای من ـ همیشه ـ حس خوب داشته است "تمام" کردن.
خیلی حرف ها هست که الان دلم می خواهد یکجا بگویمشان و می دانم که بعد از تمام شدن این سیاهه ـ بیشترشان ناگفته می ماند.![]()
دقیقا نمی دانم ـ چقدر زجر کشید همه کس من زیر دستان سیاه و شکنجه آلودم.
"الف لام میم" خوب خوب من.
دوست همیشه ها.
کیسه بکس غم ها و شادی های همیشگی فاطمه.
مرا بخاطر این "تناوب" تلخ ببخش.
مرا بخاطر این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن ببخش.
مرا به خاطر اینکه نه بودنت تحمل پذیر بود و نه نبودنت..... بخاطر این همه اسارت ببخش. ![]()
عصر یک روز سرد پاییزی _ من و زهرا و اسما و فرزانه داشتیم از خستگی کلاس برمی گشتیم.
پیشنهاد وبلاگ چند نفره دادم.
کلی درباره ی اسمش فکر کردیم و نمی دانم بحث به کجاها کشیده شد که اسما گفت "الف لام میم". ![]()
من اینجا را ساختم.![]()
راستش را بگویم؟
دلم می خواست "متفاوت" باشد.
تلنگر بزند.
خاص باشد.
نشد....![]()
با تلخی و احساس بازنده بودن می گویم که نشد. ![]()
اعتراف می کنم در تمام این پنج سال _ تک تک کلمات اینجا را از ته ته دلم آورده بوده ام (!) اما نشد.![]()
هیچ وقت عمدی در رنجاندن و خودنمایی و تمارض و هرچیز دیگری نداشته ام.
قسم می خورم.![]()
الف لام میم _ شاید سرمنشا مهم ترین اتفاقات زندگیم بود.
مهم ترین اتفاقات خاص و معجزه وار زندگیم.![]()
با پریشاد هم کلاسی بودیم اما اینجا بود شاید که پلی شد برای بیشتر شناختنمان همدیگر را.
برای دوست تر شدنمان.![]()
زهرا و شیوا و زینب و راضیه و یگانه را به کمک همین کلمات بی ارزش عمیق تر یافتم.![]()
همین کلمات قلب هیوا را پیوند زد به قلبم.![]()
پرنیان را _ با اینجا شناختم و بعدتر ..... فرشته ی محض این روزهایم _ مبارکه _ شاید اگر الف لام میم نبود تا همیشه همان هم اتاقی ساده می ماند برایم.![]()
شاید هیچ وقت به روح فوق العاده ی "پ" و "س" و "یوپریم" و "م" و "ک" _ اگر اینجا نبود _ نمی توانستم نزدیک شوم.![]()
بنفش _ در کنار همین نوشته ها بنفش شد برایم.![]()
و بعدترها نی نی _ در خلال همین خطوط بود که بدش آمد از من آن اول تر ها ...![]()
اینجا من از لحظات درد عمیق درک ناشدن و تنها بودن نوشتم.
از خدا و اعتقادات و حتی گاهی روزمرگی هایم.
از مصلحت و عرف و تکرار که چقدر ضربه می زنند به روح.
از گرسنگی و خستگی آدم های گرد بزرگ که تا باشد _ نمی توانند به آگاهی برسند.
ااز "نمایش" و هنر به طور کلی. از فلسفه و "دین" و "ادبیات" که غدغه های همه ی ثانیه هایم بوده اند.
از "سیاست" نوشتم و افکار کاملا شخصی ام.
از زمان که بی رحمانه دارد به "انتها" می رسد و بیشتر از همه از آدم های دوست داشتنی ام.
آدم هایی که آن قدر حضور داشتند _ دارند شاید _ در من که بیشتر پست ها _ حتی اگر تقدیم نامه نداشته باشد ـ حقیقتا _ در ته قلبم تقدیم شده است به یکی و یا چند نفر از آن ها.![]()
چند روز پیش _ وقتی با قدرت و به آرامی انگشتم را بر روی کلمه ی "حذف وبلاگ" فشردم _ ده دقیقه طول کشید که همه چیز حذ ف شود.
جان کند بیچاره .... با چرخیدن دایره ی روی صفحه سر من هم گیج رفت.
خیلی طول کشید تا آن حجم از سیاهه ها از بین بروند.
خیلی...
بعدش رفتم برنامه ریختم برای ادامه ی بودنم و گرفتم تخت خوابیدم.
با صدای مبارکه بیدار شدم و با اشک هایش.
بغلم کرده بود و می پرسید :" چرا؟" ![]()
من ؟
همان چیزی را گفتم که یکی از بزرگترین دلایلم بود برای حذف کردت اینجا.
مبارکه _ من راستش _ لیاقت " الف لام میم" را نداشتم.
باید می رفتم بزرگ می شدم برمی گشتم و بیشتر از آن اینجا شده یود مانع "شدنم".
بسته شده بودم.
"دلبسته" و این خوب نیست .
من عادت نداشتم به "عادت کردن".
این جور دلبستگی ها دست و پایت را می بندد به "خاک".
به علاوه اینجا شده بود عامل دوست داشتن های فرشته هایی که لایق دوست داشتنشان نبودم که من _ "الف لام میم" نبودم.
آن ها _ همه _ ..... الف لام میم را دوست داشتند نه من را.
بیشتر از آن _ چند ماه قبل من به شیرینی دریافتم که زمان اندک بودنم اجازه ی "الف لام میم" داشتن نمی دهد به من. ![]()
و بیشتر از همه _ این بیست سالگی رنج آور نوزدهم آذرماه همه چیز را عوض کرد.
ثانیه ای نبود که به بیست ساله شدن و هیچ بودن همزمانم فکر نکنم.
یک بار ساعت ها نشسته بودم و برای خودم اثبات کرده بودم که "خود کشتن" منطقی نیست.
برای همین بود که از مریض شدن پرهیز می کردم و از سیگار و تصادف و خطر و همه ی کشنده های مستقیم و واضح بدم آمده بود.
با این وضع زندگی _ اطمینان داشتم که اگر تا چهل سالگی داشته های وجودی ام را افزایش ندهم _ دیوانه می شوم و خودم را می کشم...![]()
الف لام میم را حذف کردم که از آن "مردن سیاه" جلوگیری کنم.
تا بیست سالگی به "خدا" رسیده ام که "علم محض" است و "خوبی محض" و نه هیچ چیز دیگر ومن که قسمتی از او هستم در این زمان دیوانه بار که به شدت و درست مثل یک بمب ساعتی به صفر میل می کند باید به این هردو : علم محض و خوبی محض که مترادفند اتفاقا _برسم و یا حداقل همه ی همه ی تلاشم را به کار گیرم.
که عالم محض الزاما برای اینکه شعور رسیدن به آن حد از علم را پیدا کند باید "خوب محض" باشد و "خوب محض" برای آن که شعور آن حد از خوب بودن را داشته باشد باید "عالم محض" شود و من _ در این نقطه از زندگی _ در بیست سالگی دقیقا نقطه ی مقابل این هر دو هستم. جهل محض _ سیاهی محض....![]()
الف لام میم _ با انکه به جانم بسته بود و با آنکه نفس می کشیدم از اکسیژنی که برایم تولید می کرد _ قسمتی از من را به نحوی منفی اشغال کرده بود و من برای بیشتر خواندن _ بیشتر خوب بودن _ بیشتر فکر کردن _ بیشتر تحمل کردن _ بیشتر تلاش کردن و اصولا بیشتر "رسیدن" حذفش کردم.
من _ ظالمانه چاقو به دست گرفتم و اسماعیلی را که یکی از حائل های "من" و "او" بود کشتم...![]()
"الف لام میم" با همه ی پاکی و سفیدی اش شده بود روکش سربی روی اقیانوس و نمی گذاشت من قطره به اقیانوس بپیوندم.![]()
با احترام _ عشق _ خلوص به تک تک دست هایی که اسم این بلاگ را در نوار آن بالا تایپ کردند در این پنج سال _ فاطمه را به خاطر همه ی همه ی آنچه که هست ببخشایید..![]()
پاورقی: همه ی همه ی نگاشته های الف لام میم حفظ شده است. هرکس خواست می تواند ایمیلش بگذارد تا بفرستم برایش فایل را. این نگاشته ها شامل همه ی همه ی پست های رمزدار و حتی ثبت موقت هم هست.
پاورقی ۲: اینجا قرارست بماند برایم تا سال ها. یادگاری حداقل.... دلم می خواهد چند کلمه داشته باشم زیر سیاهه هایم از شما. خصوصی ها را احتمالا چک نخواهم کرد تقریبا ....
این وبلاگ به نشانه ی اعتراض به حرکت جسورانه و فوق العاده ظالمانه ی مدیر وبلاگ دوباره ساخته شد٬ از دوستان عزیز و محترم الف لام میم تقاضا دارم مراتب اعتراض و انزجار خودشون رو از این حرکت غیر انسانی اعلام بدارند!!
.
.
به مدیر وبلاگ:
الف لام میم جونم... خواستم بدونی تحمل یه لحظه نبودنت رو هم نداشتم ![]()