تبليغاتX


Lyrics | Sting - Windmills of Your Mind lyrics الف لام میم
 

به بینهایت میل می کنیم...

 

."You wake up so early in the morning and you know it relates to “it

."You study harder and harder and you know it relates to “it

."You see a clearer God everywhere and you know it relates to “it

."You go under the rain and you know it relates to “it

."You are more silent these days and you know it relates to “it

."You are so kind even to the ones who hate you and you know it relates to “it

."You write this in English and you know it relates to “it

."You can’t sleep as much as before and you know it relates to “it

."You do the things in a better way and you know it relates to “it

."You love music much more and you know it relates to “it

."You just write one part of a so long writing in here and you know it relates to “it

."You protect the rest of the writing just in your heart and you know it relates to “it

."You feel safe and you know it relates to “it

."You never ever use an earthy repeated dirty word instead of “it” and you know it relates to “it

."You are proud of “it” and you know it relates to “it

."You are less selfish and you know it relates to “it

."Your poems have less blanks and you know it relates to “it

."You become as pure as to be ready for death and you know it relates to “it

."You are a completely new one and you know it relates to “it

.

.

.

.

.

.

."Everything just relates to “it

Fateme 

Ninth of  Aban  88

 

 

……….It is raining, raining, raining, raining

………………………..A lot of circles are made on the earth

I love it

I really love it

It puts me on the edge of death

…..Life

…..Real life…..

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

 

                                                      آدما بیشتر به آب نیاز دارن یا ماهیا؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط فاطمه |

 

 

داشتم این باکس خالی می کردم

یه بار که با فرزانه خاکستری شده بودم اس ام اس زدم که:

 "آدما مث اتما اگه از یه حدی به هم نزدیک تر بشن یا باشن ـ یه هو ... بنگ! و بعدش اشک واشک و اشک!"

چند ماه بعد فرزانه یه اس ام اسی رو واسم فروارد کرد که:

 "آدما مث اتما اگه از یه حدی به هم نزدیک تر بشن یا باشن ـ یه هو ... بنگ! و بعدش اشک واشک و اشک!"

الان اما از خودم پرسیدم که چرا آدما اینجورین؟

که مثلا تو اون لحظه ای که اینو نوشتم اون موقع ها واسه فرزانه ـ چرا ؟

و او لحظه ای که فرواردش کرده واسم  ـ چرا؟

که چرا الان خاکستری نیستیم با هم  ـ اما تو اون دوتا لحظه بودیم؟

که ممکنه بعدنا باز بشیم موقتی؟

که چرا زجر می دن گاهی آدما همو؟

که اگه می شه زجر نداد ـ پس چرا می دن پس؟

که منم که آخه گاهی زجر می دم اونایی رو که دوس دارم که؟

که پس صراحت ـ یکی بودن ـ جنس خدا ـ سفیدی ـ چشای ناز بارونی ـ گل ـ بوی خاک خیس ـ بوی چادرنماز مامان بزرگ(!) ـ کجا گم شده بین این همه زجری که آدما تحمیل می کنن به هم؟

اجازه آقا معلم! ما می خوایم زجر ندیم آدمای اطرافمون رو!

چه جوری می شه که بشه؟

آخه عرف هس که بهش می گن مانع!

عادت هس

گاهی حتی آدما خودشون انتظار ندارن که زجر بکشن! دنبالش را می افتن!

خستم!

آقا معلم ما دوس داریم تو یه دنیای خوب تر تری نفس بکشیم!

اجازه؟ ما یه دقه از کلاس بریم بیرون؟ می شه کلک بزنیم از دیوار مدرسه هم بپریم و بریم اون ور کلا؟

اون وری که آدم خوبا و آدم یه دونه ای ها زندگی می کنن؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

من دلم پاییز می خواهد

شب می خواهد

بوی باران می خواهد

دلم هوس آدم های خوب کرده است

خوب که می گویم نه این که خیلی ایثارگر. نه خیلی عابد....نه خیلی از خود گذشته.....نه راست راست....نه سفید....خاکستری هم که باشد با خال های سیاه خوب است....من دلم هوس لبخندهای واقعی را کرده است.....دلم تنهایی می خواهد....از چشم ها خسته ام....از نگاه ها.......

باران هم که نباشد بی خیال.....به بویش هم قانعم....

دلم صدا می خواهد....که شبیه مال مامان باشد....

دست می خواهد از جنس کمال و صداقت دست های بابا....دلم خوبی می خواهد.....

"چرا ـ چقدرـ تا کجا" ها نفس دلم را بند آورده اند....

چشم هایم

 از رنگ ها خسته اند

از خودشان

صاحبشان

دوستان صاحبشان

قلب صاحبشان

از اتاق های قلب صاحبشان

از ساکنان اتاق های قلب صاحبشان......

خسته اند................

چند روز پیش یکی از دوستانم گفت:" تو خواب نداری؟ خسته نمی شی در طول شبانه روز؟"

و امروز یکی از هم کلاسی هایم:" تو چرا همیشه این همه می خندی...."داشتیم درمورد این که کی چند تا از اسم های بچه های کلاس را حفظ کرده است حرف می زدیم...گفت: "من رمز گذاشتم...اونی که همیشه لبخند می زنه...." 

بعد اما من توی راه برگشت از دانشگاه داشتم به این فکر می کردم که من نسبت به آدم هایی که در اطرافم می شناسم خیلی بیشتر گریه می کنم ـ خیلی حساس ترم ـ خیلی خسته ترم همیشه.......

بعد فکر کردم که وقتی می گویم بیشتر ـ شاید به خاطر این است که آن ها را ـ تنهاییهایشان را و غم هایشان را نمی شناسم... اشک هایشان را وزن نکرده ام هیچ وقت

به همان اندازه که آن ها از من و دوست داشتنی هایم دورند....

آدم ها اصولا دورند

اصولا تنهایند

هرچقدر هم که زمان که یک جور عامل مادی است آن ها را بر هم منطبق کند

هر چقدر هم که قلب که مادی ـ معنوی است.......نزدیکشان کند به هم

هرچقدر هم که خوب باشند.....

هر چقدر هم که باران ببارد

هرچقدر هم که چهاردهم شوال باشد....

دلم

ویرگول می خواهد ـ که بنشانم وسط کلمات یک دفعه ای آدم ها....

نقطه چین می خواهد که بچسبانم ته تمام جملاتی که از شدت مصلحت کبود شده اند

هرچقدر هم که

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط فاطمه |

دیشب داشتم به این فکر می کردم که تا چه اندازه افکار و اعمال و ابزار مادی دخیلند در احساسات و زوایای غیر مادی و اصلا هر آنچه که به غیر جرم مربوط است در انسان بودن!

داشتم به این فکر می کردم که تا چه اندازه اشتباه است خط کشیدن و جدا ساختن جهان های موازی از هم......

من همیشه جواب می دادم:"آره خیلی!" وقتی مامان می پرسید:" تشنه نیستی؟ چای دم کنم؟" نه این که همیشه تشنه بودم،نه! که من از احساس گرم کنار هم بودن....از لفظ من، مامان و بابا ....سه تایی....از این که هر کسی از خلوت اتاق....دل بکند و به بهانه ی گرمای چای .....بنشیند کنار اتاق فکری کس دیگرش.....من از اینهاهمه، لذت می برده ام همیشه.....

و اصلا برای همین ها هم بوده است که همیشه از خودم می پرسیده ام:" اصولا امکان پذیر است در تنهایی چای را به یاد آوردن؟!"

اما دیشب...دیشب که چراغ ها را خاموش کردم و در تنهایی عمیق اتاق بزرگ.....لبه ی تخت نشستم و لیوان داغ چایم را چسباندم به صورتم......از خودم پرسیدم....." من در آن زمان که جواب مثبت می داده ام به مامان ،

 چه دلایل دیگری داشته ام در ناخودآگاهم برای این چای خوردن؟"

از خودم پرسیدم:

"آیا حس چشایی ام آن قدر قوی هست که بتواند از وجود دو سه قطره ی شور پر شور که آرام ارام و بی اجازه آمده اند و خودشان را پرتاب کرده اند در تلخی و تنهایی چای

،

 آگاه بشود؟"

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

بچه ها  من دیدم اینجا(الف لام میم) خراش بر می داره پوستش اگه.........یه وبلاگ جدید باز کردم!

من اینجا خاطرات دانشگاهو می نویسم:

خاطرات دانشگاه

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

و خداوند دانشگاه!

سلام

الان اینجا کنار الناز جان(دختر عمم) نشستم!

گفتم یه سفرنامه ی کوچولو بنویسم که بعدا یادگاری بشه. (آدما سفر زیاد می رن خوب اما آخه بعضی سفرا خاصن....ِاِدامشون خاصه، آدماشون خاصه....بعدنا یادشون خاص می شه.... از اون سفرایی که تو همه چی رو حتی چیزای به درد نخورشو یادگاری نگه می داری......)

در بدو ورود به تهران داشتم فکر می کردم مهمترین فرقای دوتاشهر مثلا تهران و مشهد این نیس که تهران برج میلاد داره و مشهد نداره یا این که مشهد حرم امام رضا داره و تهران نداره....(برج میلاد که زیاد رو زندگی آدمای این جا تاثیری نداره، حرمم که خوب از نظر مکانی زیاد مهم نیس از نظر من....مهم ....(کلیشه می شه اگه بگم مهم چیه!))

به نظر من شهرا بیشتر از این که با هم فرق داشته باشن ، شبیه همن. مثلا اینجا هم یه هو وسط ترافیک، از اون دختر کوچولوهای گل فروش می آد کنار پنجره ی ماشین وامی سته تا صداش تورو ببره به نوستالوژی شب های تنهاییت یا عمق لبه ی نوشته هات که گاهی از خودت می پرسی:

 

"Did they effect me myself, at least?"

 

یا مثلا به تصمیمت که ریاضیدان شدنت تعداد این دخترا رو کمتر می کنه یا بازیگر بودنت..... (نثرم داغون شده چون وقتی کسی داره نگام می کنه نمی تونم درست و حسابی بنویسم! بابام و الناز !!!)

 

خوب  من تو دوران ابتدایی همیشه با مامانم دوتایی می رفتیم ثبت نام . دبیرستان و راهنمایی با بابام می رفتم اما حالا از اون جایی که کاملا خانم شدم(!) با جفتشون پا شدیم رفتیم ثبت نام!

با این که اونجا همه ی کارا رو تنهایی انجام دادم و کلی احساس کاذب بزرگ شدن بهم دست داد و یه چیزی حدود چهار ساعتم طول کشید اما وقتی برگشتیم حتی قد یه نخودم خسته نشده بودم!

اون جا آدما خیلی مهربون بودن! از اون جایی که توی بروکراسی های اداری آدم مهربون کم پیدا می شه من کلی ذوق کردم!

حدود سی تا میز مختلف رو دور زدم و حدود سی تا فرم پر کردم و قبل هر فرم ، اون آدم جدیده یه بار به نوبه ی خودش می گفت:"مبارک باشه!" من تازه یاد گرفتم که وقتی آدما دانشگاه قبول می شن باید بهشون بگیم :"مبارک باشه...."

آها! مهمترین اتفاق این روز این بود که اون اولش گل می دادن به خلق الله! کلی هم حواسشون بود که گلا شون پژمرده نباشه!

این قده فرم پر کردیم و مشخصات ازمون پرسیدن که من تقریبا تاریخ تولد نصف هم کلاسی هامو حفظ شدم!

یه چیز جالب دیگه این بود که این آقا خبرنگاره (حسینی بای) که همیشه درمورد کنکور گزارش می گیره اومده بود تو سالن!بعد من از ترسم رفتم یه گوشه ای سرم رو گرم کردم به فرم پر کردن که منو بی خیال شه و بره با اون 199 تای دیگه مصاحبه کنه که یه دفه دیدم یکی از پشت سرم داره می گه:"سلاملکم! ! !"

 یه مصاحبه ی به شدت لوس! (از همون مصاحبه هایی که وقتی دارم از تلویزیون می بینم از خودم می پرسم اینارو واسه چی پخش می کنن؟!) با این آقای حسینی بای کردیم و بعدشم کلی خواهش که آقا اینو پخش نکن که فقط خندیدن ایشون!

دیگه چی....

آها دیگه این که پسرعموم مرتضی رو دیدیم امروز که اومده بود مدارک فارغ التحصیلیشو بگیره!!!! گفت:" من 4 سال نشستم مکانیک خوندم حالا دارم می رم کارگردان شم!" خلاصه به قول معلم قدیمیم ملاقات با ایشون و شنیدن حرفاشون تو وضعیتی که من با کلی امید دارم به خوب درس خوندن تو این 4 سال فکر می کنم تا حدودی "وت بلنکت" بود واسه من! Kidding ha

 

امروز فهمیدم یه چیز خیلی خوب دیگه ی دانشگاها اینه که واسه همه ی کارای فوق برنامه به جای این که مجبورشی مثل دوران مدرسه بجنگی، باهات همراهی می کنن! (تجربه کردن کی بودbovad"" مانند فرم های روز ثبت نام!)

 

راستی اینجا خیلی داره خوش می گذره! به جز رفقا که اونا هم نصفشون همین جان فقط دورن! مامان و بابا هستن. عمم که کلی دلم واسشون تنگ شده بود و بیشتر از عمه بودن، رفیق هستن هم اینجان.....شوهر عمم که به اندازه (یا بیشتر!) از عموهام دوسشون دارم هم باعث می شن ادم دلتنگ نشه....النازم مث من خواهرو برادر نداره واسه همین بیشتر احساس می کنم از تنهایی درش آوردم(جون خودم!) تا این که بخوام سربار باشم................

این نوشته درضمن تاریخ انقضا داره چون به نظرم از اون نوشته هایی نبود که حق داشته باشه پاشو از گلیم مغز نویسنده فراتر بذاره.....احتمالا حذفش می کنم!

اینجا تهران! من، دلتنگ........تو ای فرزانه جانم کجایی؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

چهار پنج سال پیش یه فیلمی دیدم که مرحوم حسین پناهی تو سکانس آخرش یه شعر می خوند.

یه بیت اون شعر هیچ وقت یادم نمی ره.....

 

خوشا به حال لک لک ها

که خوابشون "واو"  نداره.....

 

خوشا به حال لک لک ها

که عشقشون "قاف" نداره.......

 

I am crying

No sound

No tear 

......Thank God there are many "again" s

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

اول: اندر احوالات رشته ای که من قبول شده ام!

خدا

سلام

خوب من الان روی هوا هستم!

با این که قرار است برای اولین بار از متکا، کتاب ها، کامپیوتر، عروسک ها و عکس هایم دور شوم........و از همه مهم تر قرار است اولین بار در زندگیم دیگر کسی نباشد تا آخر شب ها حس ششمش کار کند و بفهمد که من احتمالا گریه می کنم و بیاید بالای سرم و اشک هایم را پاک کند و با این که از اولین نفری که  همیشه سیاهه هایم را برایش می خوانده ام برای یک مدتی دور خواهم شد ...............و با این که تعدادی از صمیمی ترین دوستانم را حداقل برای یک مدت نخواهم دید.......اما باز من انگار الان در خنک ترین قسمت آسمان و در نزدیک ترین جا ایستاده ام نسبت به ستاره ها! و....و.....دلم را هم خدا انگار به موقعش یه کمی سنگی کرده! و این یه کمی آنقدر بزرگ است که الان برعکس همیشه اصلا نمی توانم به دلتنگی ها و دور شدن ها فکر کنم!

به علاوه از آن طرف دیگر هم انگار فکرم مشغول نیست! به دانشگاه و فضای جدیدش و تفاوت هایش با دبیرستان فکر نمی کنم! یعنی نمی توانم فکر کنم! من الان یک جور خاصی ام! یک جور خاصی که هیچ وقت نبوده ام.....دارم فقط فکر می کنم به خواندن آن کتاب هایی که انتظارم را می کشند و به آوردن افکارم بر روی کاغذ! مثل آردی که از صافی گذرانده اند اش، انگار افکارم فقط متمرکز شده روی یک کلمه: "رسیدن!"

چند نفر اول که پرسیدند :"چه رشته ای؟" شروع کردم جواب طولانی دادم! اما بعد دیدم که دهانم کف می کند اگر بخواهم در جواب همه ی n  باری که قرار است این سوال پرسیده شود، این جواب را بدهم! تصمیم گرفتم فقط نام رشته را بگویم و بعد اگر پرسشگر محترم شروع کرد به چرا کردن و دعوا کردن و فراتر گذاشتن پایش از پرسشگر بودن، من ارجاع بدهمش به این جا!

ریاضی کاربردی _ دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی

6 تا دلیل زمینی ام:

1_ دکتر مجید میرزاوزیری که از نظر من اول فیلسوف و عاشق و شاعر است و بعد ریاضیدان!

2_ دکتر حامد که معلم قرآن دوران دبیرستانم بود و الان باعث و بانی انتخاب کردن این رشته اوست! دکتر حامد که اول می خواسته برود فلسفه اما چون رشته اش انسانی نبوده (مثل من) آمده ریاضیات!

3_ ندا و مرتضی دربهشتی که عضو خانواده ی خواجه نصیرند مخصوصا ندای عزیزم که مدت هاست تمام کرده و رفته و ما ندیده ایمش!

4_ فلسفه همان ریاضیاتی است که یک کمی نمک هنر رویش ریخته اند!

5 _ گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه بو می ده! (که به تمام شرافتم قسم می خورم که این نیست!)

6_ آن لحظه ای که از دانشکده ی مهندسی بیرون آمدم، آن قدر دلم گرفته بود و آن قدر احساس کردم همه چیزم را باخته ام که حد نداشت! برعکس پایم را که گذاشتم توی دانشکده ی علوم، موضوع بحث از "پول توش هست." و " بازار کارش خوبه!" شیفت پیدا کرد به:" عمیقه!" و :" ......"  و من فکر کردم که برعکس فضای دانشکده ی مهندسی که اکسیژن نداشت انگار، دانشکده ی علوم را انگار روی آسمان ساخته اند! (البته این حرف ها، حرف های من است و درمورد نوع بودن خودم صادق است! هیچ ربطی ندارد به آدم های دیگر!)

دلایل آسمانی ام:

نچ نچ! وای به روزی که یک نفر سهوا یا عمدا دلایل آسمانی اش را روی زمین مطرح بکند. آن روز احتمالا روز آخری است که می تواند گه گداری برود و به آسمان سر بزند......

دوم:  روزها گر رفت.........

به نام اونی که همیشه هست و با تذکر به اینکه همیشه فرصت نیست............

سلام

 اینا بازم پست نیست!

واسه این نذاشتمش که خونده شه!

گذاشتمش تا همیشه ثبت بشن تو دنیای مجازی........مثل یه سند!

الان از روشون یه پرینت گرفتم تا یادم باشه تو همه ی روزای مهم زندگیم یه دور با دقت از اول تا آخر بخونمشون و واسه تک تک اسمایی که خودبه خود اینجا نوشته شده و نشده دعا کنم!

دارم پرونده ی زندگی مدرسه ای 12 سال گذشتم رو می بندم!

همه ی دوست داشتن ها ثابت می مونه سر جاش........ همه ی درسایی که گرفتم رو فراموش نمی کنم......از همه ی اونایی که این زیر اسماشون هست یا نیست و باید می بوده(!) می خوام که اگه یه روزی اینارو خوندن، واسه همه ی دور بودن ها و دیربودن ها، خودخواهی ها و غرورها و قهر ها، درس نخوندنا و بی ادبیا و ....کم گذاشتنا.....حلالم کنن!

کلی آدم هست که دیدمشون و اسماشون یادم نیس!

می دونم که قراره تو سالای دانشگاه کلی اسم جدید بیان تو مغزم و قلبم....کلی روز......کلی خاطره! نیومده به همه ی تلخ و شیریناش خوشآمد می گم! امیدوارم تو سالای پیش رو بتونم کامل تر، صبورتر ، آروم تر و درسخون تر باشم،  آمین!

 

One part of "Never gone" by" Back street boys"

 

The things we did, the things we said / Keep comin' back to me and make me smile again / You showed me how to face the truth/ Everything that's good in me I owe to you / Though the distance that's between us / Now may seem to be too far/ It will never separate us/ Deep inside, I know you are / Never gone, never far
In my heart is where you are / Always close, every day / Every step along the way / Even though for now / We've got to say goodbye / I know you will be forever in my life
Never gone
No, no, no, no

:فرهاد الان داره می خونه تا اشکای من راحت تر اجازه ی خروج پیدا کنند که  

وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید

وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های درشتش از پشت عینک با قرآن می آمیخت

آه آن روزهای رنگین

آه ان روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز می خواند

وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

 آه آن روزهای رنگین

آه ان روزهای کوتاه

آه آن روزهای رنگین

آه آن فاصله های کوتاه

آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم مردم نبودند

آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما.......

آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ های فراق این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم مردم نبودند

آن روزها وقتی که من بچه بودم غم بود اما کم بود................

مدرسه ی ابتدایی مشکوه

به یاد استاد بزرگ سرکار خانم طاهایی و با بهترین آرزوها برای حوزه ی علمیه ی نرجس

 

مدیر: خانم الله دادی

ناظم: خانم اسماعیلی

آمادگی:خانم آستانه پرست

اول: خانم اسماعیلی / خانم علیزاده

دوم: خانم رضوانی /  خانم بنائی مقدم

سوم: خانم افسری

چهارم: خانم تقی زاده / خانم علیزاده / خانم ریخته گر

پنجم: خانم صالحی / خانم بوژمهرانی

نقاشی: خانم طهماسبی / خانم پور جلال

خوشنویسی: خانم پیلچیان

ورزش: خانم علیمحمدی

قرآن: خانم شریعتی

 

رفقا(!) :

 

همیشگی:

فاطمه زورمند قاسمی

 

صمیمی ها:

سپیده سخاوتی/ عسل حجت تهرانی / فاطمه چرمچی / هلیا بهروز نیا / نفیسه خوش قلب طوسی / فاطمه رضاییان / رویا بیاتی / زهرا احمدی

 

نزدیک ها:

فاطمه طالقانی / وحیده فرهنگی / مه گل غفاریان خرم / ریحانه بهرامی / ساره بهرامی / زهرا احمدی / طهورا مشهدی / شیما اخوان / فاطمه اخوان / نونا امیری پور / ندا نصرتی / مریم صادقی / ملیحه حامد / منصوره شهرستانی / فاطمه احمدیان / فاطمه سلیمانی / فاطمه زره ساز / حوریه شیرغازی / زهرا حسین زاده

 

به انضمام همه ی دیگران دوست داشتنی فراموش شده!

 

مهمترین، تلخ ترین، بامزه ترین نقطه های این شش سال:

کلا

مراسم شبی با قراآن ها!

بازی جالی که با فاطمه زورمند اختراع کرده بودیم!

نماز جماعتا!

 

آمادگی:

روز اول آمادگی که از دیدن اون همه بچه ذوق کردم و بدون خداحافظی پریدم تو کلاس

لحظه ای که خانم آستانه پرست گفتن چشاتون ببندین و بعد باز کنین و من وقتی باز کردم چشامو، اولین صورتی که دیدم تبدیل شد به یه دوستی عمیق با فاطمه زورمند  به قدمت 12 سال!

اون روزی که کفش نو سفید خریده بودم و اومدم مدرسه، دیدم سپیده و فاطمه دقیقا مثل اون کفشارو پوشیدن!

اون روزی که فاطمه کل کلاس رو خیس کرد اما به جاش من وسپیده رو بیرون کردن از کلاس!

دوتا چیز خوب یادمه:

اول: صندلی بازی!

دوم: ما قرآن می خوندیم و خانم آستانه پرست بهمون شکلات می دادن! من همیشه عاشق شکلات بودم با طعم هندونه!

 

اول:

ظهرا تو اداره ی بابا! می شستم و نقاشی می کشیدم و بی اجازه می رفتم طبقه ی سوم اتاق آقای رئیس و نقاشیمو بهشون نشون میدادم!

دوستیای من و زهرا احمدی(جون جون!)

طهورا که هیچ وقت مشقاشو نمی نوشت!

 

دوم:

اون روزی که من یه چیزایی نوشتم پایین املا دوم ابتداییم و خانم رضوانی منظورم رو اشتباه فهمیدن و من تا شب گریه کردم!

روزی که خانم رضوانی بهم گفتن: تو بلندگو قورت دادی!

اون روزی  که با شیما اخوان و نونا امیری تصمیم گرفتیم فرار کنیم از مدرسه!

 

سوم:

اون عصری که من  و مه گل مونده بودیم مدرسه و با هم همبرگر خوردیم!

روز جشن تکلیف که من تو راه مدرسه تا حوزه علمیه افتادم زمین و جوراب شلواریم پاره شد!

 

چهارم:

من و فاطمه طالبیان رفتیم رو سن و جلوی کلی آدم خیلی مهم(!) یه هو متن نمایش رو فراموش کردیم. بعد من یه هو گریه کردم اومدم پایین! (دوتا یه هو!)

رو یه کاغذ نوشتم :"بزرگترین آرزوتون چیه؟"   و گذاشتمش زیر جانماز خانم الله دادی. بعد از نمازشون زل زدن تو چشام و گفتن: آدم بشم!

خاطره ی نمایش آفرینش

روزی که خانم ریخته گر واسه این که من تو کلاس بندی ها نیفتادم تو کلاسشون گریه کردن. من اون روز فهمیدم چقده خوبه که دوست داشتنا دو طرفه باشه!

روز نمایش نامه ی حضرت موسی تو جنگل اندیشه

 

پنجم:

من سرخک گرفته بودم و تنهایی تو کلاس می شستم و امتحان می دادم!

اون روزی که سر مبصر شدن با ساره دعوامون شده بود!

روزی که نونا اامیری پور این قده از دستم ناراحت شده بود که زل زد تو چشام و گفت: ازت متنفرم!

من تمام تابستونم رو گذاشتم و واسه نفیسه کارت درست کردم! اما هیچ وقت بعد از اون تو مدرسه ندیدمش!

 

ورودی به راهنمایی:

آقای قهرمان (ریاضی) / آقای دوراندیش (علوم) / آقای خالقی(هوش)

کلاس آقای قهرمان با همه ی لحظه های به یاد موندنیش!

کلاس آقای دور اندیش مخصوصا روزی که مدارارو درس دادن!

 

کانون زبان ایران:

 

مسئول(!):خانم دارابی

 

معلمای خردسالان: خانم جوادیان /  خانم جوادی / خانم ذره پرور / خانم حافظ / خانم حبیب نیا/ آقای  موسوی/  آقای مبهوت

 

معلمای بزرگسالان: آقای خیام دار/ خانم سهرابی/ خانم محسنی فر/ خانم حشمت/ خانم ارباب زاده/ خانم ملک زاده / خانم فقیه/ خانم اسلامی

 

رفقای اینجا:

هیوا / پرنیان / مریم / منصوره / فرناز / آزاده / راضیه / سونیا / فرانک / لیدا

 

به انضمام همه ی دیگران دوست داشتنی فراموش شده!

 

مهمترین، تلخ ترین، بامزه ترین نقطه های این هشت سال:

کلا

هیوا..... هیوا!

خانم ملک زاده

اصل ذات زبان انگلیسی! عشق من!

و:

روزی که من و زینب فرهودی  و لیدا شاهیده می خواستیم نمایش بازی کنیم رفتیم تا از تو باغچه برگ درخت بکنیم! تقریبا نزدیک بود درخت بیچاره از جا درآد.....

روزایی که افسانه رو می دیدم تو کانون زبان و کلی باهاش رودرواسی داشتم!

روزی که با راضیه درد بودن و به انگلیسی تو کلاس خانم ارباب زاده بازی کردیم!

روز تولد خانم ملک زاده

روزی که کلاسای تافل کنسل شده بود و من یک ساعت تنها زیر بارون گریه کردم

روز معلم سر کلاس خانم ملک زاده

اولین باری که کارت دادم به خانم ملک زاده

روزی که آقای خیام دار از کلاس بیرونم کردن

 راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی فرزانگان:

و به یاد و با احترام و تشکر از همه ی مسئو لان جز و کل قبلی و فعلی سمپاد عزیز.......

و با آرزوی پیشرفت یک هویی برای همه ی سمپادی ها!

 

مدیرا: خانم عدالتیان / خانم شالچی / خانم حدادان

 

ناظمامون و کادر دفتری  تو این هفت سال:

خانم بینا / خانم ابوذر/ خانم محبی/ خانم جبینی / خانم نائب زاده/ خانم نبی خواه/ خانم وطن پرست/ خانم خویی/ خانم براتیان/ خانم تکللو/ خانم موسوی/ خانم خزایی/ حانم شهر آیینی/ خانم خدادادیان

 

هنر:

خانم خزین

 

زبان انگلیسی تو این هفت سال:

خانم زامهران/ خانم محسنی فر/ خانم چکنی / آقای الهامی نیا

 

ادبیات تو این هفت سال:

خانم بذرافشان/ خانم علیزاده/ خانم باقی/ خانم ضیا / خانم شریعتی / خانم عشقی / خانم خزانه داری / آقای بابایی

 

اجتماعی، جغرافی،تاریخ تو این هفت سال:

خانم دانش گر زاده/ خانم بیات/ خانم نشاط / خانم رضایی / خانم ضیایی/ خانم کسرایی

 

دینی تو این هفت سال:

خانم دانش/ خانم فهیمی / خانم تربتی/ خانم حامد / خانم قنبری/ خانم موسوی نژاد / خانم قاسم زاده/ خانم مقتولی

 

عربی تو این هفت سال:

خانم کبیری/ آقای خامسی/ خانم توکلی/ خانم معتمدیان

 

آزمایشگاه تو این هفت سال:

خانم شرکا / آقای کاظمی /  خانم جمالی / خانم تنباکوجی / خانم قوس

 

شیمی تو این هفت سال:

خانم رافع /  آقای پالیز کار/ خانم مدیری/ خانم زارع / آقای بیدخوری / آقای شکفته

 

ریاضی تو این هفت سال:

خانم قائمی / خانم دانش آموز/ خانم کاشی زاده / خانم اکبرزاده / آقای تقوی / آقای اقبالی املشی/ آقای معتمدیان/ خانم صائمی /خانم ظهوریان / آقای اسماعیلی/ آقای نخعی / آقای اقبالی / آقای الهامی/ آقای پزشکی

 

فیزیک تو این هفت سال:

خانم خادمی / خانم یزدانی/ خانم موسوی/ آقای ابراهیمی/ خانم حداد  / آقای وردکار/ آقای قاضی به انضمام خانم اعتمادی و به یاد علم آوران!

 

کامپیوتر و تکنولوژی  تو این هفت سال:

خانم سعادت / خانم بهشتی / خانم نوری

 

المپیاد تو این هفت سال:

آقای عتیقی/ آقای مبرزاوزیری

 

مشاوره سال آخر! :

آقای مزاری

 

ورزش تو این هفت سال:

خانم یزدیان / خانم داوری/ خانم زیارتی/ خانم داوطلب

 

زیست شناسی تو اون چهار سال(!) :

خانم احمدیان/ خانم اکبری / خانم اسلامی

 

حرفه و فن:

خانم رشتی/ خانم صحرایی

 

مشاوره:

خانم بهفر

 

کتابدارا!:

خانم اصغری / خانم آرین

 

مامانو بابا های مدرسمون تو این هفت سال:

خانم نوروزی/ خانم اسلامی/ خانم کرمی / آقای آریان / آقای نوکنده

 

رفقا(!):

 

همیشگی ها:

فرزانه نخعی / پریشاد کریمی

زینب فرهودی/ راضیه شفیعیان / یگانه عطاری / فاطمه محمدی

افسانه صادقی/ زهرا تابان فر/ فاطمه نقوی / اسما قندهاریون

 

صمیمی ها:

نیلوفر توسلی / مینو تقوی / غزاله شرافتی / زینب خالقی / عالیه هاشمیان/ آذین افروزیان / ساجده موحدیان/ عطیه حسینی / ندا دولت آبادی /  شیوا داوری

 

و:

بهناز بازوبندی / شادی شریعت نیا/ فائزه رجایی/ هدیه عجم/ سارا بابایی/ تارا مروت دار/ مریم طوسی/ شیوا صنعتی / فاطمه سجادیان/ صدف ریاحی/ مریم حشمتی / الهه یزدانی/ مهشید مداح صفایی/ مهسا یاوری/ نیلوفر رئیت دوست/ سارا بابایی/ زهرا افضلی

 

و  به یاد:

بنفشه علیرضایی/ شهره عشقی/ سحر امیدوار/ نیلوفر رزمی/ هما خاکزاد / زهرا دور اندیش/ شمیم رحیمان / میترا عسگریان / تارا فلاح / مریم قریشی / تکتم صادقی / زهرا فرزادیان / پرستو فروغی / فاطمه کاشانی / میترا میرزایی /فرناز ده آبادی

 

اونایی که زود رفتن:

جیران راهوریان / سمیه درویشی / نیلوفر عاملی / بهاره نور بخش / نیلوفر شجاع رضوی/ نینا قلیچ نیا / متین تلخابی

 

رفقای اون یکی فرزانگان:

آفرین/  ملیحه / فرزانه / رویا

 

رفقای بزرگتر از من!

سحر صادقی / زهرا شریعتی / پریا علویان / فائزه باستان / نوشین میرزاده /  المیرا (یادش گرامی!)

 

رفقای کوچیکتر از من (سن!)

سپینود / طاهره / پردیس / فائزه / فهیمه فلاح / گلنوش / منا

 

و با یادی از دانش آموزان (!)  و معلمان محترم مدرسه ی کناری: شهید هشمی نژاد!

به انضمام همه ی دیگران دوست داشتنی فراموش شده!

 

مهمترین، تلخ ترین، بامزه ترین نقطه های این هفت سال:

 

روزی که خبر قبولیمو شنیدم

روز 27 شهریور ، روز آشنایی که دست زدم به میکروسکوپ و خانم تنباکوچی به شدت دعوام کردن!

اون عصرایی که با خانم احمدیان و چندتا از بچه ها جک و جونور تشریح می کردیم!

روزی که من بالاخره یه کیس مناسب واسه دوستی پیدا کردم و رفتم باهاش هم گروه شدم! (فرزانه! تا حالا می دونستی با اختیار انتخابت کرده بودم واسه این دوستی 7 ساله؟!)

روزی که واسه تحقیق"چای" من و فرزانه رفته بودیم آزمایشگاه شیمی و من نزدیک بود با اتر خفه شم!

کل روزایی که من و زینب فرهودی و تارا رستگار و میترا عسگریان و عالیه هاشمیان با هم کل کل می کردیم!

روزی که من و زینب فرهودی دعوامون شد و من سرم باند پیچی شد و تا دو روز قهر بودیم با هم!

روزی که با پریشاد رفتیم پشت مدرسه تا قورباغه ای رو که زینب فرهودی مخفی کرده بود پیدا کنیم!

روزی که با فرناز سر زنگ خانم کبیری نمایش عربی بازی کردیم و فرناز وسطش انگلیسی پروند و خانم کبیری هم کلی دعوامون کردن!

داستان های یگانه عطاری درباره ی سیمین جون وقتی از کلاس جیم می شدیم و واسم می خوندشون!

روزی که زنگ ریاضی پای تخته کلی اتفاق بد افتاد و خانم کاشی زاده کلی ضایعم کردن و من تا ساعت 3 ظهر تو مدرسه نشستم به گریه کردن........

زنگای خانم محسنی فر

زنگای هنر و خانم خزین و بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!

درس پرسیدنای خانم رشتی تو زنگ حرفه و فن

تشریح ماهی زنده تو زنگ حرفه و فن! (ماهیه سر پل ضراط یقمو می گیره حتما!)

اون روز آخر سال که اسما با آبپاش خیسمون کرد!

مسابقه شریف، اون عصری که من و یاسمن و افسانه موندیم مدرسه و  کلی.....

نمایشگاه جغرافی

 زنگای جغرافی سر کلاس خانم ضیایی

کلاسای آقای معتمدیان

روزای به یادموندنی سرویس با سپینود و سحر و زهرا و فائزه!

روزی که فاطمه نقوی سر صبح بهم اون کتاب رو هدیه داد و من رو فرستاد رو آسمونا.......

نامه ای که واسه خانم حداد نوشتم.

روزی که با آذین سر زنگ خان حداد رفتیم سالن، نمایش یوسف رو اجرا کنیم!

روزی که المیرا واسه همیشه رفت!

زنگای آقای بابایی

زنگای دیفرانسیل

عصرای کلاس فیزیک تو علم آوران

روزی که دسته جمعی رفتیم آس برگر

روزی که من و زینب خالقی رفتیم رو پشت بوم مدرسه و کلی با هم حرف زدیم!

روزی که رفتیم سینما در بحرانی ترین روزای کنکور

روزایی که افسان و فرزان با هم می رفتن حرم و من به شدت حسودیم می شد

نمایشامون و دعواهامون با زهرا تابان فر سر کلاس آقای الهامی نیا!

امتحان فیزیکایی که کنسل کردیم!

دعواهام با فاطمه محمدی تو تابستون سوم راهنمایی و دوستی خالصانمون تو تابستون پیش دانشگاهی!

روز قبل از انتخابات!

روزی که افتضاح ترین نمره ی فیزیکم رو سر کلاس آقای قاضی گرفتم. بعد واسشون اس ام اس زدم و جوابی که بهم دادن باعث شد با خودم عهد ببندم که تا آخر عمرم هر موفقیتی به دست آوردم یادم بیاد اس ام اس اون روز آقای قاضی کلی سهم داره تو اون موفقیت!

روز تولدم تو مدرسه

قضیه ی تعلیم و تربیت ژاپن سر کلاس کامپیوتر

عصرای رویایی کلاس آقای اقبالی املشی!

روزی که من و شیوا چک جایزه ی سمپاد گرفتیم و کلی خوشحال بودیم و وقتی اومدیم تو کلاس تازه متوجه شدیم یه صفر کمتر دیدیم و بعد تو بغل هم غش کردیم!

روزای بارونی که من و آذین و نبلوفر از سرویس پیاده می شدیم و تا مدرسه پیاده می اومدیم!

کل یادگاریایی که از غزاله گرفتم!

شکلاتای اقای الهامی نیا!

پوست پسته ی زهرا......

خر کارت نیلوفر.......

اس ام اس شادی.........

سه شنبه ی تعطیل بعد از تولدم که پریشاد رو دیدم

روزی که مینو بهم اون دستبند نازه رو داد!

روز تولد پریشاد

عصری که نشستیم با پریشاد    twilight نگاه کردیم!

روزی که رفتم پیش آقای مزاری واسه انتخاب رشته

شب قبل که کنکور که با شوشو رفتیم حرم!

روزی که رفتم دانشگاه فردوسی واسه تحقیقات انتخاب رشته!

 

جشن فارغ التحصیلی................

بازم روزی که رتبم رو دیدم!

و بهترینش: نمایشنامه ی درد بودن! 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط فاطمه |

 

بعضی چیزها سه تا بعد دارند اما ابعاد اضافیشان را قایم می کنند یک جایی دور از چشم! مثل یک میله ی دراز که برای ما یک بعدی است اما برای مورچه ها نه! داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب است که متکا از نظر علمی اش سه تا بعد دارد اما برای مغز من آن هم وقتی متشنج و غمگین است یک بعد! متکا پنجره ندارد که حتی ساعت سه نصفه شب نور چراغ برق ها و صدای آدم ها را بفرستد تو.

متکا دیوار گچی ندارد که بخواهی عکس آدم هایی را که دوست داری بچسبانی رویش.

متکا سقف ندارد که پوست پرتقال های خشک شده ات را آویزان کنی که بویش بپیچد توی اتاق که این پیچیدن، هی روزهای گذشته و آینده ات را سالاد بکند و سس اشک بریزد رویش و بیاورد جلوی چشمانت!

متکا دیوار سوم هم ندارد که بخواهی ساعت و تقویم آویزان کنی و هر روز نیم ساعت زل بزنی به هر کدامشان!

آها! از همه مهمتر ! متکا......در هم ندارد! بی در و پیکر که می گویند، مصداقش همین متکا است!

برای همین است که امروز که مامان می خواست ملحفه ها را بریزد توی شکم ماشین شست و شو(!) من این خانم متکارا قایم کردم زیر تخت!  

اشک، بو ندارد. رنگش را هم که استوانه ای ها نمی بینند اما حداقلش این است که شمرده ای تعداد شب هایی را که سرت را تا منتها الیه این متکا فشار داده ای و از همین اشک های بی رنگ و بو ریخته ای! متکا عوض همه ی ناداشته هایش یک پرونده ی خیلی خیلی قطور است از همه ی شب های چشم خیس!

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام!

 

پست این دفعه در حقیقت پست نیست یعنی پست هست اما به اون معناها پست نیست!

 

من حدودا 30 ساعت متوالی پشت سر هم نخوابیده بودم و سرم هم  به شدت درد می کرد و ......تازه چشمام رو بسته بودم که پرنیان عزیزم تلفن کرد  و .....(!) من بهش گفتم هرکار دوست داری بکن، فقط بذار من نیم ساعت بخوابم! (تو دلم نقشه کشیده بودم که بعد می آم و خودم....!) هرچند این کار پرنیان ناخودآگاه باعث شد احساسم عوض بشه و به جای چند ماه بعد خیلی زود برگردم اما متاسفانه تغییرات پرنیان اصلا احساس خوبی بهم نداد! قالب رو دوباره برگردوندم. بودن یا نبودن پروفایل زیاد مهم نیست اما خوب ترجیح بر اینه که نباشه! با این همه اول می خواستم برش دارم اما دیدم حالا که خیلیا دیدن و خوندنش ، برداشتنش ممکنه شائبه ای ایجاد کنه که.....! من خودم قبلا سال و ماه تولدم رو نوشته بودم و برای نوشتنشون کلی دلیل داشتم! (شاید یه روزی بیام و دلایلم رو اینجا هم بنویسم) اما اصولا با عکس و پروفایل به اون صورتی که پرنیان گذاشته مخالفم! با این حال چون این مخالفت شدت نداره (به خنثی نزدیکه!) برشون نمی دارم مخصوصا که این عکس من رو می بره به جایی که من بیشتر از همه ی جاهای دنیا دوست دارم : مدرسه و به بهترین جای مدرسه: نمازخونه! و به یکی از دوتا بهترین  سالهای تحصیلی دوران تحصیلم (!): سال دوم دبیرستان و به یکی از دوتا خاطره ی به شدت ارزشمند اون سال: خاطره ی نمایشگاه جغرافی

لباسی که من پوشیدم لباس شهرستان قاینات، یکی از دوست داشتنی ترین نقاط ایرانه! غرفه ای که ما توی نمایشگاه داشتیم.....

و حالا بالاخره می رسیم به لینک ها.....! 

یه تعدادی از لینک های وبلاگ درمورد جابجایی لینک ها گله کردن یا سوال کردن یا..... مامانم می گن که گاهی جواب دادن یا روشن کردن چراغ بیشتر باعث کدورت می شه ! اما خوب من با این که شب رو به روز و ستاره های دیگه رو به خورشید ترجیح می دم، دوست دارم همه جا (در دنیای کلمات) روشن باشه.....اونقدر روشن که گاهی مجبور شیم عینک آفتابی بزنیم!

راستش من تقریبا آدم فراموشکاریم. البته نه درمورد خاطره ها و یادگاری ها و اولین بار ها و .....در مورد چیزایی که دوست ندارم اما خوب منفعتم تو اینه که داشته باشم که متاسفانه با اینکه آدم منفعت طلبی هستم(!)، بازم نمی تونم به خاطر بسپرمشون  اما تو بعضی چیزا به هیچ عنوان فراموشکار نیستم....بعضی جملات هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شن........یادمه خیلی سال پیش یکی از دوستانم تولد        گرفته بود و من هم دعوت نشده بودم! چند روز بعد از تولدش، اون دوستم تلفن کرد تا حالم رو بپرسه. من همین جوری در ضمن یکی از جمله هام گفتم:" ما رو که تولد دعوت نکردی اما...." وقتی تلفنم تموم شد. بابا یه حرفی زدن بهم. یه حرفی که تا همیشه یادم موند و جزو معدود چیزایی هس که می تونم با افتخار بگم که همیشه (تقریبا !) بهش عمل کردم! حرف بابا این بود:" هیچ وقت از هیچ کس گله نکن. چون عملی که اون شخص در مورد تو انجام داده یا از روی عمد بوده که گله کردن نداره و یا از روی سهو و فراموشی که بازم گله کردن نداره چون این یعنی تو اون قدر برای اون شخص مهم نیستی که سهوا و یا از روی فراموشی درمورد تو کوتاهی کرده....و زورکی هم نمی شه مهم شد یا دوست داشته شد یا مورد احترام قرار گرفت....!"

من فقط از پرنیان خواستم لینک هایی رو که خیلی وقته به روز نیستن پاک کنه! (بعضیاشونو !) و گفتم بقیه رو منظم کنه. اونم از من خواست دقیقا بگم به چه ترتیبی. منم گفتم: زیاد فرقی نداره....اونم اصرار کرد که من همین طوری اسم ها رو به اون ترتیبی که توی ذهنم بود ردیف کردم! اینکه یه اسمی زودتر اومد یا دیرتر تقصیر خودم نیست جددا ! تقصیر ذهنمه!

البته این موقعیت زمان خوبیه تا من یه توضیحی درمورد لینک های وبلاگ بدم! خوب دوستانی لطف (از این جوری حرف زدن بدم می آد!) داشتن و من رو لینک کردن اما من لینکشون نکردم. همینطور هم من احتمال می دم الف لام میم توی لینک تعدادی از وبلاگهایی که لینک کردم نباشه. این یه معنی داره! معنیش اینه که من با بده بستون مخالفم! این که من این وبلاگ هارو لینک کردم کاملا برمی گرده به روحیه و شخصیت من! و به احساس من که خوب اگر می خواستم بر اساس منطق تصمیم بگیرم، تعدا بیشماری وبلاگ دیگه بودن که لینکشون می کردم و تعدادی از لینک های فعلی رو برمی داشتم! (هرچند من فکر می کنم احساس بر منطق منطبقه چرا که ما وقتی فکر می کنیم که تصمیمی از روی احساس گرفته می شه، اون تصمیم در اصل کاملا با فضای ذهنی و منطقی وجود ما سازگاره چرا که احساس برآیندیه از ناخودآگاه های ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه خود ما! )

من دوتا دلیل دقیق داشتم واسه تک تک این لینک ها:

دلیل اول: من هفت تا وبلاگ دارم! اما الف لام میم چندتا خصوصیت داره که از اون شش تای دیگه متمایزش می کنه.

1_ به اسم خودمه! یعنی من با اسم خودمه که توش می نویسم! (جمله بندی!)

2_ بیشتر کسانی که تو دنیای حقیقی من رو می شناسن آدرسش رو دارن!

به خاطر این دوتا خصوصیت الف لام میم باید توی یه مسیر خاص جلو بره! که البته درست هم همینه! هر فضایی بنابه ظرفیتی که داره و اصلا به خاطر اون ایجاد شده باید رشد کنه! بنابراین چیزهای زیادی هست که من خیلی دوست دارم و درموردشون هم می نویسم اما در جاهای دیگه! با این همه دوست دارم اثری از اون علایق توی الف لام میم باشه اما نه از زاویه ی دید غیر سفید من! اون اثر رو می شه تو لینکای الف لام میم پیدا کرد.....

دلیل دوم: همه ی این لینک ها چندتا خاصیت کاملا مشترک دارن! حتما هزاران لینک دیگه هم هستم که در فضای احساسی من دچار این خواص بتونن باشن( گرامر=0 (!) )اما خوب متاسفانه(؟) من هنوز پیداشون نکردم!

اول: می تونم با خیال راحت قسم بخورم که نویسنده های هر کدوم از این لینک ها یا نمی نویسن یا از ته دل می نویسن. مصلحتی در کار نیست. اگرم باشه بازم مصلحتش از ته دله!

دوم: من تقریبا هر هفته به تک تک این لینک ها سر می زنم!

سوم: من نسبت به تک تک این لینک ها احساس دارم! (احساس و منطق و ....!)

چهارم: این لینک ها تنها لینک های اینترنتی هستن که من بلااستثنا همه ی پستاشون رو خوندم و همه ی پست هارو رو حتی اگه قبول هم ندارم، دوست دارم!

پنجم: من هر زمان که بخوام واسه خودم یا کسی دعایی بکنم، قبلش اسم یه سری از آدمایی که دوست دارم یادم می آد. این لینک ها هم پای ثابت اون یاد هستن!


 ahmadinejad.ir     

من هر روز به وب نوشت های خیلی از سیاستمدارا سر می زنم اما فقط یه جا هست که احساس آرامش می کنم اون جا..............................................


  najafzadeh.ir 

لحنش ! صراحت گهگاهش ! هرچند که این اواخر......علاقه ام به رک گویی!


 rounddot.blogfa.com

من اصولا به نویسنده ی این وبلاگ و هر آنچه که به ایشان ربط پیدا کند علاقمندم! او یکی از فیلد های مورد علاقه ی من در زندگی است! (یادته یه بار گفتی چرا درمورد من چیزی نمی نویسی؟ _ همین یه جمله بس نیس ؟ همین یه جمله به علاوه ی  کل متون و حرفهایی که اونقده ارزشمند بودن که به کاغذ آلوده نشدن!) علاقه ام به نویسنده!


atlanta.blogfa.com

به طرزی غیرخودآگاه عاشق احساسی هستم که در فضاش پراکندس. همیشه در ناخودآگاهم به جاهای دنج و خلوت علاقمند بودم. علاقه ام به نجوم، موسیقی، اخلاص، سادگی، تصاویر.....


phili.blogfa.com

تحلیل دقیق! سفیده اینجا! علاقه ام به هنر: موسیقی و مخصوصا  سینما


barfobaroon.blogfa.com

همیشه تحسینش می کنم! به شدت معتقدم هیچ کس تا حالا تو دنیا حتی یه ذره نشناخته این آدم رو! تنها فایده ای که بودن لینکش داره(!) اینه که من رو همیشه یاده عمقه چشماش می ندازه! دوتا دایره ی خیلی عمیق که تهش رو بستن تا واردشون نشی.........هرچند از نظر من تنها فایده ی چیزایی که می نویسه(شرمنده!) اینه که لبخند بزنی به یاد بچه های دبستانی بیفتی که با مقنعه های چرک سفید از مدرسه برمی گردن و تو خیالت......علاقه ام به ابهام!

 


exotica.blogfa.com

نوع نگارشش، احساسش که از ته ته ته دلش می آد، داستان های کوتاه.......ترکیبی از نوستالوژی آلبالویی و نیمه شب ترسناک پاییز! علاقه ی من به این طوری نوشتن!

 


rozaneh86.blogfa.com

شخصیت های مورد علاقمون یکیه! و اون گاهی بیشتر از من درموردشون می نویسه.... علاقه ام به خاطره گویی به همین سبک شیرینی که او دارد الان می نویسد!

 


eshghvaerfan.blogfa.com

منطقی، محکم، دقیق، علمی! همین! علاقه ام به....خوب من کلا دوست دارم گاهی این جوری باشم!

 


harf-e-hesab.blogfa.com

احساس پاک شبیه هم بودن! فقط!

 


halfofhalf.blogfa.com

فضای فانتزی! کف دست! پاک! تو پست قبلی ازش دور شدی......!( هرچند که از نظر من بهترین پست وبلاگته!)  علاقه ام به کمدی!

 


sepidvasiah.blogfa.com

وبلاگی که بیشتر از سه بعد دارد! علاقه ام به وبلاگش!

 


redknight.blogfa.com

گاهی آدم آن قدر نقطه های وجودی اش منطبق است بر نقطه های وجودی یک نفر دیگر که یک هو دستپاچه می شود و به خودش می گوید : جل الخالق! دوستش دارم! بی مقدمه! بی موخره!  گاهی احساس می کنم چیزی را که نوشته است من یک بار در گذشته یا آینده ی افکارم نگاشته ام! علاقه ام!

 


politicstudent.blogfa.com

آدم های خوب همیشه چیزهای خوب می نویسند دیگر! وقتی همانی که قلب می گوید بشود همانی که قلم می گوید، این یعنی خوب بودن! باز هم علاقه ام به نوع نگاهی که الف لام میم کم داردش!

 


sssibesorkh.blogfa.com

اینکه ما این همه شبیه هستیم به هم و این همه.....پارادوکس است نه؟! اینکه من این همه دوستت دارم پارادوکس است نه؟! ما فقط پنج تا اختلاف سلیقه ی خیلی بزرگ داریم با هم!

اول: سیاست! دوم: تو عاشق نمایش کمدی هستی و من کلاسیک! سوم: به نظر تو اشتباه است آب خوردن از شیر سمت چپ آبخوری حیاط اما من عاشق این کارم! چهارم: به نظر تو آقای بیدخوری یکی از ....ترین انسان های روی زمینه اما من همیشه برایش احترام قایل بوده ام! ( اینو نگفته بودم تا حالا که کتک نخورم!) پنجم: من دلم برایت تنگ شده اما تو نه! علاقه ام به خاطرات شاعرانه ی تاتری کنار هم!

 


ramzehasti.blogfa.com

اینجا مدت هاست که به روز نیست. اما همون پستای قبل هم فکر می کنم خیلی پر باشن از معنا! کی ام؟ چی ام؟ از کجا اومدم؟ کجا می رم؟ اینجا چی کار دارم؟ سوال های همیشگی ام (مان!)         حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط فاطمه |

 

یک بویی می آید توی هوا!

یک جور حس عجیبی که انگار همه اش هست! هست و نمی رود!

درست نمی فهمم که چه اتفاقی دارد می افتد برای دلم........یک جور ترس عجیب از این همه صدای تیک تاک که حتی وقتی تمام ترسم را می ریزم توی نگاهم و تمام نگاهم را می اندازم روی چاق و لاغرهای خانه ی شیشه ای باز هم از حرکت       نمی ایستند! آن قدر تند تند ادامه می دهند تا صفحه ی تقویم نیشخند بزند که آهان! تمام شد! امروز روز سی ام است! و باز من در اندرونی ترین قسمت مغزم به خودم فکر می کنم و به آدم ها! و می خندم! بلند بلند! چه اعتماد کاذبی داریم ما به این چاق و لاغرهای خانه ی شیشه ای........با همه ی وجود ایمان داریم که این سیصد و شصت و خورده ای روز قرار است یکی یکی بیایند و بروند تا باز برسیم به این پله های سی روزه............و حتی........اگر هم در نوشته ها و افکار و حرف ها، مطمئن نباشیم.......نوع بودنمان حاکی از آن است که مطلقا، قلبا، رسما معتقدیم به این بودن ابدی.......................می نشینم و روی کاغذ می نویسم که: اگر همه چیز طبق روال عادی اش پیش برود، باز هم به طور عادی تمام وقت ما برای «رسیدن» چیزی کمتر از هفتاد هشتاد بار پوزخند تقویم است.......دلم برای خودم و آدم ها    می سوزد.

خیلی

خیلی عمیق

 داشتم به این فکر می کردم ..............................که..............

می خواهم خوب باشم!

خیلی خوب!

خیلی خیلی خوب!

می خواهم بگذرم......از تمام نقاطی که دیواری شده بودند بین من و آن چیزی که باید باشم!

دعا!

ته نوشته: راستی! من.....من.....من.......خیلی خوشبختم! به خاطر همه ی خوب بودن هایتان! تشکر! (پست قبل!)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

پرنیان هستم دوست فاطمه

 

از اون جایی که من در هر 24 ساعت 25 بار می اومدوم و به الف لام میم سر می زدم، کم کم داشتم افسردگی می گرفتم!

 

با اجازه ی فاطمه یک سری تغییرات دادم در این جا!

(البته اجازه ی کامل کامل که نه!)

 

فاطمه قول داده بعد از اعلام نتایج نهایی کنکور بیاد و با انرژی و منسجم این جا به روز کنه!

 

فاطمه از همه ی نظرات محبت آمیز شما به شدت تشکر می کنه!

 

قالب عوض کردم! (قشنگ شده نه؟)

 

یک پروفایل بامزه  گذاشتم واسه فاظمه! (امیدوارم از هستی ساقط نشم!)

 

البته پروفایل از یکی دیگه از وبلاگای خود فاطمه کش رفتم و این جا گذاشتم!

 

عکس وبلاگ هم عوض کردم.

 

لینک ها هم تغییر کردند .

(البته این یکی رو  فاطمه خودش وقتی دید من دارم یه کارایی می کنم واسه الف لام میم پیشنهاد داد. / تغییرات لینک ها کاملا پیشنهاد خودش بوده. من بی تقصیرم!)

 

ارادتمند شما / پرنیان

 


حتی یک لبخند تو - پرنیان عزیزم - آن قدر خاص و مهم است که تمام بودن مجازی ام را فدایش می کنم اما نوع بودن خودش..........باید بروم که چشم هایم می سوزند! دختر ناز آفتاب  - پرنیان عزیزم - شرمنده! قالب برگشت ! با کلی احترام! به خاطر تمام روزهای با هم بودنمان با وجود تمامی فکرهای متناقض! و به خاطر تمامی لحظات دوست داشته شدنم و شدنت با وجود راهکارهای متفاوت برای رسیدن..............

خوبه که این قدر به فکر منی! ـ حتی بی اجازه ـ

قالبی که انتخاب کرده بودی ناز بود. مثل خودت! اما.......اما داشت مثل همه ی اماهایی که از جنس سیاه بودن من است!

دوست دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

ساعت دقیقا ۲ ظهر

خانه:

آرام آرام

 

مامان نشسته است توی سالن دارد صداهایی را که  ضبط کرده است برای برنامه ی فردا وارسی می کند

 

بابا توی اتاق است. کتاب ها و کاغذهایش هم دارند از سر و کولش بالا می روند

 

فاطمه این جا توی اتاق نشسته است و یک سری چرت و پرت ( من تا به حال زیاد کلمه ی چرت و پرت را درباره ی نوشته هایم به کار برده ام اما هیچ گاه تا به این اندازه به آن معتقد نبوده ام.) را تایپ می کند تا بگذارد توی وبلاگ برای خداحافظی.....برای آدم هایی که به قول میم به نام مجازی اند، حقیقی اند، دروغگو، راستگو.....در آینه لبخند می زنم که چی؟ که این که همان قدر که این آدم های مجازی هم نگرانم می شوند، که می پرسند رتبه ام چند شده، که وقتی نمی آیم، میل می فرستند که کجایی،  خودش خیلی است....که این یعنی......اما باز فکر        می کنم من که گاهی حتی برای نگرانی های آدم های به ظاهر واقعی ارزشی قائل نیستم، چه طور .....از خودم بدم می آید.......چقدرش را دقیقا نمی دانم.

 

این جا نشسته ام.

انگشتانم دارند تایپ می کنند.

 قلبم یک جورهای خالی است.

اصلا وجودش را احساس نمیکنم.

مغزم اما این جا نیست اصلا......

دلم......گرفته.

دلم به عمیق ترین شکل ممکن. به عجیب ترین شکل ممکن، به ناباورانه ترین و غیرقابل توضیح ترین شکل ممکن گرفته است......

 

می شود مثل همیشه بروم پیش بابا......سرم را بگذارم روی شانه اش که یعنی بابا ! دختر یکی یکدانه ی لوس غیرقابل تحملت باز دلش گرفته است.........که بابا حتی برق اتاق را خاموش نکند. حتی کتابش را هم نبندد. یک راست بیاید توی اتاقم وبنشینم در میان همه ی دلمشغولی هایش با هم فرهاد گوش کنیم. شطرنج بازی کنیم یا من اس ام اس هایم را برایش بخوانم....گاهی هم شرط  ببندیم و گرگم به هوا بازی کنیم که اگر من شرط را ببرم بابا شام بدهد و اگر بابا شرط را ببرد من شام بدهم و بابا خرجش را بپردازد......

 

می شود.......بروم مامان را ببوسم و سرم را بگذارم روی پاهایش که یعنی مامان خانوم! حواست هست؟ دختر بی حواس جیغ جیغوی پر حرفت چند روز است که اصلا حوصله ی حرف زدن ندارد.......که مامان بیچاره مجبور بشود همه ی کارهایش را رها کند و بیاید با هم فرنی درست کنیم یا برایم گل گاو زبان دم کند یا قهوه ی تلخ تلخ بخوریم دوتایی.......

 

می شود اس ام اس بزنم برای یکی از 153 تا کانتکت های موبایل که هوی! یارو! تویی که دوستی!....دوست داری .....تویی که یک روز شروع کردیم با هم.....توی کلاس زبان....پشت میزهای راهنمایی فرزانگان یا اصلا هر جای دیگر....الان منی را که فکر می کنی ممکن است دوست داشته باشی دریاب که من....که من دلم گرفته است!

 

می شود بیایم نت......همیشه حداقل .......یکی از 123 تا آدمی که توی یاهو مسنجرم خانه کرده اند،هستند.....که چشم بد دور یکی از یکی فیلسوف تر....ناز تر....با شعور تر! ! ! (؟).......که بگویم سلام....این دوست مجازی تو که مطمئن نیستی از راستگویی اش الان دلش گرفته است.......

 

اما من هیچ کدام این کارها را نمی کنم! می خوهم تنها شوم یا باشم   -  مطلقا! می خواهم بالاخره به خودم حالی کنم که بابا دخترجان! هجده سالت است. اصلا متوجه هستی.....دیگر نمی خواهم به پریشاد اجازه بدهم که بگوید: ای کاش خواهر و برادر داشتی تا بهتر می توانستی با کارهای گروهی کنار بیایی......

دیگر دوست ندارم فرزانه نصیحت بکند که: نرو تهران! تو که این جا توی مشهد هنوز خیابان ها را هم درست بلد نیستی، چه طور.......

 

من         برای       یک    مدتی             می خواهم     مطلقا              تنها باشم            ..........

 

باید فرصت پیدا کنم برای عوض کردن خودم................

 

برای چند روز می خواهم حداقل قلبم را دور کنم از مامان و بابا و خاله و تمام بقیه ی کسانی که نفسم را گره زده اند به نفسشان!

 

برای چند روز می خواهم بروم با ایستم روی قله ی کوه!

و از آن بالا به پایین _ حتی _ نگاه هم نکنم......می خواهم به همان بالا نگاه کنم! به آسمان....شب!                      ستاره ها......هیوا.............باران.............اشک..........خدا........

من همه ی دوستانم را....هم کلاسی هایم را...............کانتکت های گوشی را و دوستان نت را.....من همه ی معلمان بینهایت دوست داشتنی ام را و حتی همه ی پسرهایی مثلا عاشقی را که هنوز از قالب پسر بودن خارج نشده اند و فراتر نیامده اند و در همان دایره ایستاده اند و بعضیهایشان گمان می کنند .....................

من همه را همان پایین تنها می گذارم تا خودم تنها باشم.....من الان   فقط به تکه ای آسمان ...............................محتاجم!

 

می خواهم در این تنهایی خودم را تغییر بدهم.

 

اول: لوس و یکی یکدانه و غیر قابل تحمل نباشم.

 

دوم: خانوم باشم. باحیا. کم حرف. شیک. منظم. آرام........

 

سوم: می خواهم قدم بگذارم توی دنیای بزرگترها! یاد بگیرم مصلحت را ....عرف را....پنهان کاری را.....فراموشی را......کینه را............عشق های الکی را.......منطق را!

 

چهارم: یاد بگیرم درست مثل جامعه، به احمقانه ترین شکل ممکن یک مداد قرمز بردارم و خط بکشم بین آدم ها.  مذهبی ها این طرف . غیر مذهبی ها آن طرف.....حواسم باشد موقع حرف زدن با مذهبی ها جلوی زبانم را بگیرم که از هر دو تا جمله ای که استفاده می کنم، یکی اش از حرف های شریعتی نباشد.....حواسم باشد که وقتی با مذهبی هایم. هنر ممنوع. سینما ممنوع. بازیگری ممنوع. عشق ممنوع.  مراقب باشم که چه جور لباس هایی را می پوشم وقتی که با آدم های این طرف خطم.

 

و غیر مذهبی ها.....مواظب باشم....باز هم درباره ی نوع لباس پوشیدنم.....این طرف خط هم یک جورهای خاصی باید لباس پوشید تا قبولت کنند. حواسم باشد که این طرف خط هم احمدی نژاد ظاهرا ممنوع. ممنوع است که بگویم از خودم متنفرم..........چون خیلی وقت ها...بیشتر وقت ها....مدل فکر کردن و لباس پوشیدن و غذا خوردن و حرف زدن و .....اصلا مدل بودنم دور می شود از اسلام مطلق.....حواسم باشد یک موقعی نگویم که اسلام یعنی تسلیم....نگویم که ...........این طرف خط هم خیلی چیز ها ممنوع..........

 

پنجم: حواسم باشد وقتی دارم در جامعه ی انسانیت قدم می زنم........یک چیزهایی هی ممنوع می شود...آزاد می شود.........بستگی دارد که تو در آستانه ی کدام مرز ایستاده ای.......و حالا من ......از کل بودن هجده ساله ام متنفرم مگر در آن قسمت هایی که نخواسته ای نوع بودنم را با گذشتن از این مرزها تغییر دهم......و چون ایستاده ام روی اصل همان چیزی که عاشقش بوده ام.....حالا تنها شده ام....چه اهمیتی دارد شمردن تعداد عکس هایی که از آدم هایی که دوستاشان دارم زده ام به دیوار اتاقم.......چه اهمیت دارد شمردن تعداد زنگ های تلفن در یک شبانه روز یا عدد کانتکت های گوشی......مهم قلب آدم است. من حالا تصمیم گرفته ام قلبم را عادت بدهم به این مناطقه ممنوعه تا این همه احساس تنهایی نکند بین هفت میلیارد آدم!

 

شاید اگر تغییر کنم بتوانم با دنیا و آدم هایش کنار بیایم. بتوانم.....حداقل برای چند روز....چند ماه خودم نباشم....خسته ام..................فعلا(؟) خداحافظ................نمی دانم تا کی

 

راستی در "من او"  هستم........هنوز!

 

درباره رتبه........نمی دانم جدا دلیل این همه سوال های شما را!  خوب شده! تا خوب چی باشه؟! اما من هنوز عددش را به هیچ کس به جز مامان و بابا نگفته ام! نه برای بد شدنش.....که فکر می کنم از سرم هم زیادی است با وجود همه ی کارهایی که کرده ام به جز درس خواندن......برای.................برای اش خیلی آن طرف خط قرمز است! یک جور شیطنت شخصی است!  رشته ام را اما ناچارا می آیم می گویم این حا اول مهر !  راستی..............

 

بلد ندارد این پست

قرمز هم!

می خواستم نقطه چین هم نگذارم......خیلی فشار آوردم روی خودم! نشد........

شده ام نقطه چین! دوستون دارم..................مثل .............

 

...........................................................

.................................................................

..............................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

برای اطلاع از پروژه ای که مدت هاس وعدشو داده بودم از ساعت یک بامداد امروز به بعد به وبلاگ

www.his-me.blogfa.com

مراجعه کنید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط فاطمه

سلام

این متن را به صورت یه نوشته ی انتخاباتی قبل از انتخابات پخش کرده بودم بین آدم ها! بعد خیلی ها اصرار کردند به گذاشتنش اینجا!  من هم هی قول و هی بد قولی و ........اما بالاخره گذاشتمش! راستی درمورد خوابی که دیده بودم. همان خوابی که زینب گفته بود:« ما هم از این اضغاث احلام» زیاد می بینیم! اول یک چیز را بگویم: این که خیلی از بد ترین و سیاهترین انسان ها هم رویای صادقه می بینند پس این که من یک چنین خوابی دیده ام اصلا دلیلی بر خوب بودنم نبیست. در پست قبل اشاره ای کرده بودم به آن خواب. نظرات (مخصوصا خصوصی ها) نشان داد که متوجه منظور من نشدید. حالا به همان سادگی که در کتاب های اول ابتدایی می نویسند موضوع را روشن می کنم. من چهار سال قبل یک شب که دلم خیلی گرفته بود کلی با خدا دعوا کردم که خدا جان خسته شدم از این همه سیاهی! بعد آن قدر گریه کردم که خوابم برد. خواب دیدم مردی روی تلی از نور با لباس سفید ایستاده است و نور از آن قسمت در همه جا پراکنده شده. صورت آن مرد ناشناس بود. ناشناس بود چون من در عمرم اسم محمود احمدی نژاد را هم نشنیده بودم. ناشناس بود چون در عمرم چهره اش را ندیده بودم. بعد از آن خواب و چند ماه بعد وقتی نامزد های تایید صلاحیت شده را از تلویزیون نشان دادند، من فهمیدم که خوابم کاملا تعبیر شده است.حتی در دوره ی انتخابات بعد هم در زمان تبلیغات نامزدها، تبلیغات دروغ آن قدر زیاد بود که گاهی خودم هم شک می کردم اما باز وقتی به یاد می آوردم خوابم را با ایمان بیشتری ............

راستی این هفته هم قسمت اونی که دوسش دارم رو نداریم چون پست خیلیییییییییی طولانیه! 2 هفته بعد باز با "کنکور" برمی گردم.

 

 

نه مرد بازگشتم!

 

     اما باز نگشتم!

         به بیراهه هم نرفتم

        که من نه مرد بازگشتم!

         استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن و در ازدحام تنها بودن

        دین من است!

       دینی که پیروانش بسیار کمند

_مردم_

            همه زادگاه روزند و پاسداران شب!

                                              دکتر علی شریعتی (با تلخیص)

 

به نام انکار ناشدنی....

سلام.

عشق نسبی است. بدی، خوبی، دنیا، خواب، بیداری، فلسفه، قوانین و علوم، همه نسبی اند. سیاست نسبی است و تنها یک چیز غیر نسبی در تمام دنیا وجود دارد و آن خداست. برای همین آدم ها بهتر است هروقت عاشق می شوند و یا هر وقت به شدت نگران        می شوند و یا هروقت دلشان می گیرد و یا به شدت تحت تاثیر قوانین خارق العاده ی علم قرار می گیرند و چشم هایشان شور می شود، به یاد بیاورند که توسط یک سری چیزهای نسبی احاطه شده اند و باید برای چند لحظه تمام «نسبت های بدون واحد» را دور بریزند و پناه ببرند به آن نقطه ی بینهایت مطلق: خدا! آن هم نه به کلمه ی خدا و یا نه به برداشتی از خداوند و یا نه به چیزهایی که در کتاب ها درباره ی او نوشته شده است. بلکه تنها به خود خود خدا! همان(...) ی عظیمی که نیاز به واسطه، تعریف، احساس، عقل و منطق ندارد. اصلا همانی هست که هست.

 

چند روزی بود که به طرزی دیوانه وار با سیل اس ام اس ها و گفت و گوهای همین طوری که درباره ی انتخابات میان مردم جامعه جریان دارد روبرو بودم و تقریبا داشتم دیوانه می شدم. ما همه اش همین طور حرف می زنیم . آدم ها معمولا حتی اگر به خدا هم کافر باشند، از این که حرف های ناخوب درباره ی _حتی آدم ها ی بد_ بزنند احساس بدی پیدا می کنند. اما نمی دانم چرا در دوران انتخابات این احساس و غریزه ی آدم ها بخار می شود می رود هوا! ما یا باید بگوییم «بی خیال» و این یعنی کارهایی داریم و یا حداقل فکر می کنیم کارهایی داریم که از تصمیم گیری درباره ی انتخابات و نامزد ها مهم تر است و یا اگر قرار است بی خیال نباشیم حداقل همین طوری«تکرار» و «تقلید» نکنیم. کلماتی که قرار است بنویسم این پایین اصلا علمی نیستند! «نسبی» اند! این کلمات را می نویسم چون         می خواهم یکبار با خیال راحت همه ی چیزهایی را که هی وول می خورند در مغزم، بیاورم روی کاغذ و دیگر درباره ی حرف های انتخاباتی به شدت علمی (!!!) مردم که در فضای مجازی اینترنت و موبایل و فضای نه چندان مجازی (؟) خیابان ها رخ می دهد سکوت کنم.

 

1) تورم:

تورم چیست؟ تعریف دقیق و علمی شما از تورم چیست؟ می دانید چقدر می توان درباره ی این کلمه کتاب نوشت و تحقیق آماری انجام داد؟ می دانید حتی دانشمندان علم اقتصاد هم نمی توانند درباره ی این کلمه، نظر ثابت و متفق القولی داشته باشند؟ تورم، الزاما یک عدد و یک تعریف نیست که ما مدام تورم دولت ها ی مختلف را مقایسه  کنیم و بگوییم کدام دولت بهتر بوده است. خوب من چند سال قبل به شدت به کلماتی مثل تورم، بورس، پول،اقتصاد و .....حساس شدم و چون معنای آن ها را درست نمی فهمیدم، دست و پایم را گم کردم و باز چون دوست نداشتم دست و پایم همین جوری گم بماند (!) هرچیزی را که در کتاب ها، روزنامه ها، اینترنت و مقاله های علمی (که الزاما هم ایرانی نگاشته و فارسی نبودند!)       می یافتم، می خواندم! هزار و یک جور متغیر در هر زمان وجود دارد که ما حداقل باید تعدادی از آن ها را بدانیم تا بتوانیم درباره ی تورم حرف بزنیم.

تورم، در دولت آقای موسوی با توجه به نظام کوپنی، جنگ، افزایش قیمت نفت در بازارهای جهانی تا سه برابر و ... تعریف می شود.

تورم، در دولت آقای هاشمی با توجه به پایان جنگ، افزایش فشار آمریکا به ایران،راه اندازی بورس و ... تعریف می شود.

تورم، در دولت آقای خاتمی با توجه به کاهش قیمت نفت، ایجاد بانک های خصوصی و .... تعریف می شود.

تورم، در دولت آقای احمدی نژاد با توجه به افزایش قیمت نفت ،تحریم های اقتصادی، سهمیه بندی بنزین، تورم بسیار بالا در تمام جهان و ... بررسی می شود.

اگر به جای مطالعه ی چندباره ی این باکس موبایلتان(!) و یا گشت زدن در سایت های فارسی زبانان(موج،مشارکت و .....) که توسط خود ماها(!) نوشته می شود، به سایت های بانک ها مهم دنیا، آمار اقتصادی سلیت یاهو و مقاله های زبان اصلی علمی در اینترنت، در سایت های بین المللی بی طرف مراجعه کنید؛ قسم می خورم دیگر حداقل به خودتان اجازه نمی دهید که بگویید: « چون گوجه فرنگی، گوجه سبز و کارت اینترنت گران شده است تورم بالاست و چون من امسال به جای سه جفت کفش، فقط دو جفت کفش خریدم پس وای، وای، وای (!) این احمدی نژاد تمام نظام اقتصادی کشور را خراب کرده است. »نه! با توجه به بسیاری از مقالاتی که توسط متخصصین علم اقتصاد حتی در اروپا و آمریکا درباره ی اقتصاد ایران نوشته شده است. ایران، الآن، با توجه به شرایط موجود جهانی، نسبت به دولت های گذشته، از بهترین درصدهای تورم، بیکاری و عملکرد اقتصادی برخوردارست.( نکته: همان طوری که تمام اقتصاد آمریکای بزرگ را یهودیان سرمایه دار آن، در دست دارند، در ایران نیز اقتصاد اصلی و میزان بزرگی از سرمایه در دست سرمایه داران و قشر خاصی از مردم است و باراک اوباما، هرچقدر هم که متفاوت و خوب و فیلسوف باشد، چون اندکی مصلحت گراست، به هیچ  عنوان نمی تواند درمقابل موج عظیم سرمایه داران یهودی مقاومت کند و حرف های خودش را بزند چرا که سرمایه، قدرت می آورد و قدرتمندان، سیاست مداران را آنچنان دربند می کشند که شخص رئیس جمهور تقریبا تبدیل می شود به تدارکات چی و اگر هم بخواهد مقاومت کند در برابر منافع آدم بزرگ ها، آن ها با نفوذ گسترده در بازار و تبلیغات وسیع در افکار عمومی، آن چنان بینی او را به خاک خواهند مالید که هزار بار آرزو کند:«ای کاش کمی مصلحت اندیش و قدرت دوست و سازش کار بودم!»

 

2) پرستیژ و کلاس ایران در جهان!

خوب من عاشق زبان انگلسی ام! و چون بدون این که متوجه شوم از اول و از روی اجبار انگلیسی را به لهجه ی آمریکایی و نه انگلیسی آموختم، همیشه به دنبال فیلم ها، نوشته ها و منابع زنده ای(!) بودم که اصالتا آمریکایی باشند. همیشه در اینترنت در وبلاگ هایی که به قلم نوجوانان امریکایی نوشته می شد گشت می زدم. و خوب در این میان دوستان زیادی هم پیدا کردم! و علاوه با آشنا شدن با فرهنگ، لهجه و تکیه کلام های آن ها، متوجه شدم که ایران از نظر کلاس و پرستیژ جهانی حتی در میان مردم آمریکا و حتی در میان جوان هایشان در سطح بالاتری قرار دارد. شش هفت سال پیش کافی بود اعضای چت روم های (حتی علمی یا مذهبی) آمریکایی و اروپایی بداند که شما از ایران آن                                        می شوید.....(سانسور!) اما الآن، احساس آن ها در ارتباط با ایرانی ها به شدت تغییر کرده است. آن ها به من، ایرانی بودنم و به رئیس جمهور من احترام می گذارند. اگر چند نفر از اعضای فامیل شما در جایی خارج از مرزها درس می خوانند و یا زندگی می کنند، کافیست از آن ها سوال کنید. حرف هایشان پر از احاس های خوب خواهد بود! چرا ما این همه وسواس داریم به نق زدن و تکرار کردن شایعاتی که نمی دانیم چه نفعی برای سازندگان آن ها صندلی هایشان جایی بسیار بالاتر از سقف خانه های ماست، دارد؟

 

3) علم:

لازم نیست به آمارهایی که احمدی نژاد از تلویزیون می دهد اعتماد کنید. لازم نیست به اخبار تلویزیون ایران که به قول خیلی ها همان گوینده ی دولت ایران است، گوش کنید.فقط _برای خاطر خدا_ یک بار بروید به سایت های علمی که صاحبانش آمریکایی و اروپایی اند سر بزنید. یک بار مجلات علمی معتبر خارج از کشور را ورق بزنید. اگر حوصله ی این کارها را ندارید، من به تمام هجده سالگی ناسفیدم قسم می خورم که آمار اختراعات و مقالات علمی و پیشرفت های صنعتی ایران حتی قابل مقایسه نیست با دولت های گذشته!

 

4) آدم های ساده ی آن پایین. پایین(؟) با کدام مجوز!؟

مادر من معلم بچه های نابیناست. این دانش آموزان شاید نمایشگاهی باشند از انواع رنج ها و نابسامانی ها. گاهی برای ما که دنیایمان، غم هایمان و آرمان هایمان اصلا آن طرف خط قرمز این آدم هاست، حتی تصور بدبختی هایشان نیز            غیر ممکن است. اما من، گاهی به میان آن ها می روم و دست هایشان را می گیرم تا اندکی از خود دور دیرم، دور شوم! در دوسال گذشته، وقتی کنارشان بوده ام، کمتر گریه    کرده اند و کمتر تنها بوده اند. بعضی از ما به خاطر دوری فرهنگی و اقتصادی از قسمت های دیگر جامعه، حتی قسمت کوچکی از برنامه هایی را که دولت در این چهار سال برای این آدم ها داشته است را هم لمس نکرده ایم و نمی دانم چرا معنایی را که ما از کمک کردن دولت به این آدم ها داریم، خرج کردن پول نفت برای کمک های«الکی» و «هپلی هپو» (!) به قشر ضعیف جامعه است؟ کدامیک از شما تا به حال برنامه های «کلی» و یا «طولانی مدت» دولت را خوانده است؟ اصلا اگر از شما درباره ی کلی ترین برنامه های هرکدام از این چهار نامرد بپرسند، آیا می توانید هر کدانشان را در یک جملهی «علمی» تعریف کنید؟ و یا این که این نامزدها، هرکدامشان تبدیل شده اند به یک جور نماد و سمبل و پرچم که الزاما هم آن چیزی نیستند که رنگ پرچم هایشان می گوید!

 

ای کاش می شد حالا که بعضی ها خیلی اصرار دارند بی خیال و بی طرف نباشند، این همه با بی انصافی، اسناد نا نوشته شان را درمورد هرکدام از این چهار نامزد به زبان نیاورند. ما بدون آن که تعریف دقیقی از کلمه ی « روشنفکر» داشته باسیم، مدام، آن را تکرار می کنیم ! کاش فراموش نمی کردیم که در صدر اسلام، تنها کسانی که از بزرگترین مقام اجرایی آفریتش(!) حمایت می کرده اند، بردگان و سیاهان و محرومان و فقیران بوده اند . «ابوذر» و «سلمان» که بزرگترین روشنفکران و فیلسوفان دنیای اسلامند، همان بردگان و محرومانی بوده اند که بعضی «عوام» می خوانندشان.....( نکته: اگر حوصله ندارید و یا تا به حال نداشته اید که یکی از کتاب هایی را که درباره ی این دو نوشته شده اشت ورق بزنید، حداقل به « ابوذر» _                   دکتر علی شریعتی و «سلمان، نابغه ی اصیل» _ آلن وایت مراجعه کنید و یا دست کم این دو نام را در فرهنگ «دهخدا» پیدا کنید!)

 

الآن که قسمت اندکی از آن چیزهایی را که وول می خورده اند در بند کشیده ام، باز هم قسم می خورم که نمی توانم مطمئن باشم و مطمئن حرف بزنم که کدام یک از این چهار نامزد، چهار سال بعد را سفیدتر می کنند  اما چون متاسفانه یا خوشبختانه نگفته ام                   بی خیال، من بی طرفم، علاوه بر دانسته های بالا، گاهی وقتی حرف می زنند این چهار نفر، زل می زنم به دایره های سیاه وسط  چشم های آن ها. این که این دایره ها چقدر برق           می زنند و یا این که آن ها چطور روی صندلی می نشینند و یا چطور عینکشان را روی چشم جا به جا می کنند و مدل چیدن کلمات آن ها کنار هم و یا اصلا نوع کلماتی که استفاده                می کنند و لحنشان و لرزیدن صدایشان و لبخندهایشان، می تواند داشته های درون              دایره ی مغزشان را تا حدی به تو نشان بدهد....می توانی بفهمی که کی چقدر باهوش است؟ چقدر سفید است؟ چقدر خوب است؟ چقدر محکم ایستاده است؟ به نظر من برای این فهمیدن، لازم نیست مثل من این همه تقلا کنی و وقت بگذاری و هر روز به ستادهای آن ها بروی و همه ی برنامه هایشان را ببینی و بخوانی . کافی است به صدای آن احساس ظریف مطلق درونی گوش کنی و بعد اگر نیازی به سمعک نداشتی ، به آن احساس اعتماد کنی! اگر کمی در تاریخ ملت ها جست و جو کنیم، خواهیم دید که در هیچ زمانی، هیچ سلسله ای، پادشاهی، رئیس جمهوری همان نمادی نبوده که آدم ها فکر می کرده اند.  سیاست ناقص است و نسبی است و چون نمی تواند همان چیزی باشد که علی (ع) از مالک خواسته بود، پس این که این همه مطمئن باشیم که رنگ ها و نماد ها کلمه ی آزادی می تواند الزاما به واقعیت بپیوندد کمی (؟) ناخوب است. ای کاش می شد به جای این که مدت ها در جو غرق شویم، فقط برای چند ثانیه خودمان را در نگاه براق این چهار نفر غرق کنیم. اخلاص، IQ و خوب بودن چیزی نیست که بخواهی برای فهمیدنش این همه تقلا کنی!

 

        دکتر شریعتی در صفخه ی 161 کتاب «حج» (یا صفحه ی 162 کتاب «تحلیلی از مناسک حج» ) می گوید:

         حقیقت، قوی تر، صریح تر، و نزدیک تر از آن است که به دلایل عقلی محتاج باشد.

 

 

                                                                      یکشنبه _ 17/3/13888

                                                               نویسنده: یک کنکوری چشم خیس!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

 

1) مامان یه هو یادآوری کردن که الآن پتجشنبه ساعت دوازده شبه!  دوره های گردشی تسلسل آور خیلی زود می گذرن! نه؟ چرا ما باورمون نمی شه که یه روز هم روز آخر می آد؟

یه هفته گشتم دنبال ریشه ی غم هایی که بی ادبانه جرات کرده بودن پاشون رو بذارن تو قلبم! مطمئن شدم که انسان ها به هر اندازه دور تر می شن از مطلق، بیشتر دچار غم ها و شادی های چسبنده به زمین می شن......هرچند، این چسبنده ها وسیله ان واسه کنده شدن! خوب من الآن خیلی خیلی خیلی خوشحالم! نه به خاطر غم هایی که برطرف شدن.....که نشدن البته! به خاطر یه حس جدید که کلی نوشته بودم دربارش اما الآن اگه بخوام اون رو آپ کنم یه جورایی واسه بار دوم زدم زیر قولم!

 

2) این هفته قسمت" اونی که دوستش دارم!" رو نداریم یه ذره پست طولانیه خیلی!

 

3) فردا (امروز!)  بنا دارم جواب تک تک نظرای خصوصی و غیر خصوصیتون رو بدم اگه خدا بخواد!

 

4) مرسی! برای این که همتون خیلی بیشتر از اونی که مغز حقیر من قادر به درکش باشه خوب بودین یا هستین یا ......

 

5) اون پروژه ی اینترنتی یی رو هم که گفتم سه شنبه ی این هفته کلید می زنیم با هم! (همون 12شب)

 

6) پست این دفعه: (اون بالا ها هم مشمول پست این دفعه می شد البته!)


مرد!

 

اول ورقی: (!) آدما توی قضاوت کردن اینقده هولن و عجله دارن که مجبور شدم ته ورقی رو بیارم اول نوشته! احترام گذاشتن به تک تک انسان ها و به تک تک افکار واجبه! چون انسان ها، انسان نیستن، قسمتی از خدا هستن. انسان ها خیلی پیچیده اند پس من به صرف این که یک نفر در مورد طرفداری از یک نامزد با من هم عقیدس یا نه ، احساسم به اون هیچ(؟) تغییری پیدا نمی کنه. البته نباید یادمون بره که تک تک لحظات زندگی ما مثل غذا خوردن، نوع لباس پوشیدن، دوستامون، حرفامون و حتی جهت گیری سیاسیمون الزاما یه موضوع جدا از شخصیت ما نیس بلکه  مثل نمای یه ماشینه که باید با درونش هم خونی داشته باشه مثلا تقریبا کم پیش میاد موتور 206 رو بزارن واسه سمند! اما نباید یادمون بره که بالاخره گاهی پیش میاد ! چند روز پیش نشستم اسم 20 نفر از آدمایی که بیشتر از بقیه دوس دارم رو  روی کاغذ نوشتم! آمار گرفتم دیدم 16 نفر از 20 نفر نظرشون توی این انتخابات با من یکی نبوده پس نه می تونم، نه می خوام و نه اجازه دارم به آدمایی که نظرشون متفاته حرفی بزنم که خدای نکرده دلگیر بشن از دستم!(البته هرچیزی رو نباید با چیز دیگه ای اشتباه گرفت. مثلا ما همیشه نمی تونیم براساس دلگیرشدن یا نشدن آدما حرف بزنیم.)  آها یه چیز دیگه! قبل انتخابات آدمایی که می شناختنم کمتر زحمت می دادن ازم بپرسن که به کی رای می دم! انگار اسم نامزد مورد نظرم رو رو پیشونیم نوشته بودن! اما خوب چند روز بعد که نوشتم (پست هفته ی بعد) رو پخش کردم بینشون و فهمیدم که چی فکر می کردن دربارم، تصمیم گرفتم در نوع رفتارم تجدید نظر کنم. شاید این تجدید نظر باعث بشه که دیگه آدما درموردم اشتباه قضاوت نکنن!

 

احمدی نژاد بزرگ سفید خوب من!

 

 بگذار یک اعتراف بکنم! اگر الآن بگویند که در ازای مرگ من، قدرتمندان آن بالا به تو اجازه می دهند تا بتوانی 4 سال با خیالی آسوده خدمت کنی، من حتی لحظه ای هم برای مردن درنگ نخواهم کرد چرا که بودن تو، بودن تعصب ایرانی است، زندگی آرش و کورش و فریدون است. نفس کشیدن اسلام است. ایران است. عشق است. شب ها آرام خوابیدن است با آگاهی از این که کسی آن بالاست که تمام ایران را و گذشته اش را و را آینده اش را می بیند. و من آن قدر خود خواه نیستم که فقط به آسایش و تفریح و آزادی بیشتر خودم فکر کنم......

 

به تو می گویند خرافاتی، که نیستی! (هرچند آدم ها (بیشتر آدم ها) هرآن چه را که از دایره ی دانسته های علم کنونی بشر خارج باشد خرافات می نامند!)

 

به من هم خواهند گفت خرافاتی، اگر خوابم را تعریف کنم این جا! بگذار بگویند. من تو را نمی شناختم . ندیده بودمت که بخواهی خواب مرا اشغال کنی با نفس هایت. من به جز اندک سیاهه هایی که برای استاد خوب آن روزهایم _ زهرا رهنورد _             می نوشتم، هیچ ربطی پیدا نکرده بودم به سیاست! (4 سال پیش را می گویم!)

 

مرا به جز اشک، کاری نبود با تحلیل جنگ ها! نه همانند آنانی بودم که به جاهلانه ترین شکل، دین را از سیاست جدا می کنند و نه آنانی که دوری از مذهب را مصلحت و مصلحت را روشنفکری و روشنفکری را سیاست مداری و سیاست مداری را ابهت، کاخ نشینی و مغرورانه سخن گفتن می پندارند!  اما سیاست مدار و سیاست دوست هم نبودم! فقط آن بخشی از اخبار  جذاب بود برای من که ربط پیدا می کرد به هنر! و هنر در ذهن کوچک آن روزهایم دور بود از سیاست................ (امروز می دانم که این دو کلمه دقیقا برابرند.) 

 

شب بود! و من درست مثل بیشتر شب های گذشته اشک ریخته بودم و "کویر" خوانده بودم و هزار بار از شریعتی گله کرده بودم که:" دکتر جان! چرا زنده نیستی؟" در دایره ی آدم هایی که من در جایگاه انسان می پرستیدم، فقط چند نفر _زنده_ پیدا می شدند و من هر زمان که از سیاهی و سنگ و درد و  " دوتا"  دلم به درد می آمد، آرزو می کردم، ای کاش یکی از دوست داشتنی هایی که دیگر جسمش زنده نیست، زنده شود و برای سوال هایم که مثل خوره روحم را در زنجیر کشیده اند، جواب های صریح و مستقیم پیدا کند. خوابم که برد. کوه بود و نور بود و مردی بالباس سفید.......

روزها بعد، وقتی مرد توی خوابم را در چهارچوب صفحه ی جعبه ی جادویی یافتم،

نزدیک بود دیوانه شوم. رفتم توی اتاق. در رابستم. صدای فرهاد را بلند کردم که:

 

 " شکل فانوسی ان که اگه خاموشه، واسه نفت نیس، هنــــــــــــــــــوز، یه عالم نفت توشه......"

 

 و اشک ریختم. بلند! بلند!  اما من نه آن سال ها که در طرفداری از سید محمد خاتمی می نوشتم، اصلاح طلب بودم و نه این سال ها که تو را به عنوان نمونه ی کامل یک سیاست مدار می پرستم، اصول گرا! تو مرد خواب پریشانی بود که به من ثابت کرد شعاع دایره ی آدم های کامل محض بزرگتر از اندیشه ی کودکانه ی من است!

 

آقای مرد عزیزم! من فقط مسواک زدن را دوست دارم! به این نمی اندیشم که مسواکم چه مارکی داشته باشد، تا آنانی که فقط دو چشم دارند بیشتر احترامم کنند. به طعم خمیردندان نمی اندیشم که سیب باشد یا هلو!  من فقط    می دانم که مسواک زدن خوب است و درست است و به ذات آدم بودن من نزدیک تر است و به خدا هم قول داده ام که اگر حتی روزی تمام آدم های روی زمین تصمیم بگیرند تا تمام مسواک ها را آتش بزنند، من باز هم تا آخرین نفس طرفدار مسواک زدن بمانم!

 

مامان از خواب بیدارم می کند به زور، پسرخاله ام زنگ زده است. آن طرف خط ازمن می خواهد قسمتی از متن یک نرم افزار را به فارسی برگردانم. در مغزم در حال حلاجی کردن متنم که شروع می کند به بد گفتن از کسی که سایت ها را فیلتر کرده و اس ام اس ها را قطع و  ...... می روم جلوی آینه و همین طور که زل می زنم به مسیر اشک ها بر روی صورت خواب آلوده ام، گوشی را می گذارم و زیر لب زمزمه می کنم: نتیجه گیری درست به سبک یونانیان باستان! موش از چه به وجود می آید؟ از گندم! چرا؟ چون همیشه در انبارهای گندم _موش_ پیدا می کنیم!

 

صبح توی پارکینگ، وقتی بابا دارد ماشین را بیرون می آورد، برای اولین بار ماشین همسایه ها رابر انداز می کنم: همسایه ی طبقه ی دوم که یکی از مشهورترین روحانیون مورد احترام کشور است، به شیشه های ماشین مدل بالایش عکس میرحسین را زده است. همسایه ی طبقه ی پنجم پرچم سبز بسته و .....تقریبا تمام ماشین ها نشانی دارند از او! برای من که عاشق نقاشی بوده ام، این نمادها هم یادآور کسی است که در سال های گذشته کارهای هنری او را دنبال کرده ام و  هم نمادیست تا به من یادآوری کند که چقدر تنها هستم در این دوست داشتن....

 

در مدرسه هم، سبزپوش ها کم نیستند.....(روزهای بعد از انتخابات به یاد تمام آن سبزپوشانی افتادم که برای دوری از خود واقعیشان سبز پوشیده بودند یا سبز حرف زده بودند(!) تا به رنگ اطرافیانشان درآیند اما در روز انتخابات نام تو را انداختند به صندوق ها....آه که چه مظلوم است این نفس "خوب بودن" )  من 4 سال است که در بین  تعدادی از      صمیمی ترین دوستانم حرف می شنوم و سکوت می کنم.......که مامان به من یاد داده است ارتباطات و دوست داشتن ها را نباید به خاطر عقاید مخالف و حتی       بی انصافی ها و بی ادبی های مخالف های دوست کنار گذاشت.... اما من در میان فامیل و همسایه و دوست های مخالفم، هزار بار از خودم پرسیدم که مگر آدم، آدم ها را به خاطر عقایدشان دوست نمی دارد؟   (البته هیچ دونفری مثل هم نیستند، حتی اندکی مثل هم نیستند و چقدر خوبست که ما همه ی نفراتی را که شبیه ما نیستند را هم می توانیم دوست داشته باشیم.)

 

این ها همه بود اما کافی بود که اندکی فرمان ماشین را کج کنیم و در مناطق پایین شهر گشتی بزنیم. به عوضش آن جا پر بود از تو! و مگر چند درصد از همین مشهد ما را سبز ها تشکیل می دادند و چند درصد را آدم های ساده ی بی ادعایی که تمام سهمشان از انتخابات، همان رای دادن بود. همان هایی که تورم و بی کاری بیشتر از تمام بقیه ی شهر کمرشان را خم کرده بود..............نه فریاد کشیدن و  لباس های رنگی پوشیدن و ماشین سواری و ویراژ دادن! هرچند که من، آن قدر به تو و کامل بودنت ایمان داشتم که به خاطرت در آن روزهای استرس آور کنکور یک هفته را اختصاص دادم به از تو گفتن، فریاد کشیدن، نوشتن و حتی ویراژ دادن و علاوه بر سبز، قرمز و سفید پوشیدن...... من نترسیدم که از دست بدهم تمام کسانم را به خاطر از تو گفتن .......حتی در روزهای بعد وقتی با تعداد زیادی از دانشجویان و روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی طرفدار تو آشنا شدم و دیدم که چه طور آرام و بی سر و صدا از تو حمایت می کنند ، در دل، از فریادهای گوش خراش روزهای قبلم خجالت کشیدم و ناراحت شدم از این که به خاطر بی سر و صدایی قشر داناتر طرفدارانت،  به اشتباه فکر کرده بودم که تمامی آن ها از میان...................

 

مگر ما گرما را به خاطر بی رنگی انکار می کنیم؟

 

آقای مرد سفید ی که کت و شلوارهای آدم بزرگ ها ی کوچک به تنت زار می زند (که اصلا آن کت و شلوارها برازنده ی چون تویی نیست که آنان که بزرگند نیازی به کت و شلوارهای بزرگ ندارند!)

 

،  دولت تو سهوا دوتا اشتباه بزرگ کرد در حق من: بومی سازی کنکور و امتحانات نهایی سال سوم که به جای افزایش عدالت، به خاطر تشریحی شدن سوالات و افزایش تعداد مصحح ها بی عدالتی تحصیلی را موجب شد و به جای کمتر کردن استرس، این استرس را به دوسال تعمیم داد اما من آن قدر .....نیستم که بگویم به خاطر این ها به تو رای نمی دهم ....آن قدر خودخواه نیستم که بخواهم فقط به درد من و امسال من برسی. آن قدر بی انصاف نیستم  که بگویم همه ی اندک دانشجویانی را که زندانی شده اند، تو به زندان انداخته ای و کلیدش را محکم در دست گرفته ای، مبادا بیایند و بر خلاف دولت مظلوم سفیدت حرف بزنند. من        می بینم، حرف هایی را که درباره ات می زنند می شنوم، روزنامه ها را می خوانم و تعداد همین دانشجویان زندانی را با دولت های قبل مقایسه می کنم. احساسات دخترانه و کودکانه ام هم آن قدر محدودم نکرده اند که فکر کنم تمامی آن ها به اشتباه و از روی بی عدالتی در زندانند.

در مظلومیت خوب بودنت همین بس که نه تنها بدها بلکه حتی تعدادی از خوب های نا آگاه هم در اثر سلطه ی بدهای قوی، گاهی از تو بد گفتند....

 

 

من، درست است که با همه ی وجود خوشحال شدم وقتی که یک سیاه با شعار تغییر پا به کاخ سفیدی گذاشت که بر روی روح مرده ی سیاهان برای آرامش سفیدها ساخته شده بود. من، درست است که 18 سال است عادت کرده ام به ادبیات مصلحت، اشرافگرایی، مدرنیته ی ظاهری و سیاست مداری باکلاس چه در داخل و چه در خارج ایران اما من تو را با آن ها مقایسه نمی کنم. سیاست را باید با اصل ذات انسان ها سنجید. آنانی که سیاست مداری تورا بر ضد اصل سیاست مداری می پندارند، اگر در زمان پیامبر و علی هم بودند، با سیاست مخالفت می کردند.

 

ته ورقی: اینا همه احساسن! با اشک نوشته شدن پس زیاد ارزشمند نیستن. یه متن دیگه هس که هفته ی دیگه می ذارم.  اون رو دوس دارم نه اینو! چرا که احساس اصلا توجیه خوبی برای طرفداری کردن نیس!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط فاطمه |

سلام

 

قول داده بودم ساعت دوازده شب بیایم این جا را آپ کنم. نوشته ای که قرار بود درباره ی کنکور بنویسم را چند روز پیش نوشته بودم. الآن روی صفحه ی دسک تاپ چشمک می زند. اما حوصله اش را ندارم. حوصله ی این جا را هم ندارم فعلا.....   می خواستم بیایم و بنویسم که دیگر هیچ وقت نمی آیم . بگویم که حذف می کنم این وبلاگ را و .......اما دیدم این حقیقت را نمی شود نادیده گرفت که سن من کم است و همه ی آدم هایی که کم سن و سالند مثل من، خیلی زود به زود احساساتشان تغییر می کند و تصمیمشان را عوض می کنند پس برای این که بعدا (مثلا یک هفته بعد!) روی بازگشت را داشته باشم، خداحافظی نمی کنم اما فعلا حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست. دوست دارم گریه کنم. درست مثل      بچه ها......متکا را بغل کنم و گریه کنم! همیشه وقتی گریه می کردم ، "فرهاد" هم می خواند...اما الآن حتی حوصله ی هیچ صدای دیگری را هم ندارم. از نفس انسان ها فرار می کنم. می خواهم تنها باشم.......هیچ اتفاق خاص بزرگی هم نیفتاده! همه چیز عادی و تکراری است . مثل همیشه..........فقط خسته ام!                    اساسی خسته ام.                                                                                 

خسته ام و غمگین

خیلی غمگین

خیلی خیلی غمگین

دوست دارم الکی بهانه بگیرم .

 

غمگینم از این که دارم حرف هایی را می زنم این جا که به شما که این همه غریبه و نا آشنایید هیچ ربطی پیدا نمی کند.....

 

غمگینم از این که"میم به نام"هفته ی پیش گفت که در فضای مجازی هم دروغ هست.....

 

غمگینم از این که شاید بهتر از هر کسی این حقیقت را و هزاران حقیقت دیگر را لمس کرده ام اما همه ی این حقایق تلخ را مثل بره های احمق نادیده میگیرم.

 

غمگینم از این که بدون هیچ تعبیر شاعرانه و فیلسوفانه ای یکی از عزیزترین دوستانم، "هیوا شاهیده"، بهمن ماه امسال مرد. همه، مثل همین "آقای سروش" درنظرهای پست قبل فکر می کنند که وای! چه دختر قوی یی . چه تحمل بالایی....اما نه! این طور نیست. هیچ کس به جز متکا و گل پونه، عروسک پلاستیکی ام، گریه هایم را ندیده است. این که نمی توانم نبودنش را تحمل کنم. این که خیلی دوستش داشتم. خیلی دوستم داشت. این که مثل آدم ها دروغ نمی گفت. این که.......یک جفت چشم آبی......شب کنکور که همه 8 ساعت می خوابند من بیدار ماندم.....دروغ نمی گویم، می خواستم بخوابم. نشد. تا ساعت 3 صبح اشک ریختم. فکر کردم که اگر هیوا زنده بود، فردا با هم کنکور می دادیم. و بعد فردا آن قدر حالم بد بود و آن قدر سرم درد می کرد که سوالات شیمی تار شده بودند. این ها را نگفتم. نمی خواستم بگویم که آدم ها فکر کنند واکنش دفاعی است. دلیلیست برای توجیه رتبه ی بدم.

 

غمگینم چون هزار بار با "راضیه" قرار گذاشته بودیم که بسازیم و بخوانیم و ....اما ....تقصیر او نیست. تقصیر من هم نیست....همین طوری همه چیز فراموش می شود . مثل مرگ.....

 

غمگینم چون قرار بود بعد کنکور هر بعد از ظهر با "شوشو" برویم پارک......اما الآن من، نه حوصله ی پارک را دارم، نه بعداز ظهرها را و نه انتقال دادن غم هایم را به او

 

غمگینم چون اول سال پیش دانشگاهی تصمیم گرفتم "طرح ژنراتور خلا" را تمام کنم تا یک ماه به کنکور،  تا قبل از دانشگاه..... تا قبل از آن که نوجوانی ام به جوانی شیفت پیدا کند. همان طرحی را که همه به مسخره گرفتند. کار جلو رفت. خوب هم جلو رفت اما حالا یکهو به بن بست خورده است......و من هم طرح را از دست داده ام و هم کنکور را....و هم رنج نمره ها و ترازهای پایین سال گذشته را....

 

غمگینم چون می خواستم چرت و پرت هایی را که می نویسم سرجمع کنم یک جا که شاید چاپ بشود اما حالا بیشتر آن چرت و پرت ها دست هیوا مانده و هیوا را خانواده اش در آلمان خاک کرده اند و دیگر نیست. حتی قبری هم نیست که بتوانم بروم و دعوا کنم، دعا کنم....گله....اشک...شکایت.....بگویم که دوستش                        داشته ام....به اندازه ی صورت فلکی شکارچی.....

 

غمگینم چون در این یک ماه انتخابات اگر می خواستم سکوت کنم دلم به درد می آمد و اگر حرف می زدم، از دست می دادم آدم ها را و من راه دوم را انتخاب کردم و از دست دادم بیشتر کسانم را در عمق.

 

غمگینم چون بعد این، هزار بار همه ی دوستان صمیمی (؟) ام را می بینم اما خارج از محیط مدرسه و لباس دانش آموز بودن ...... می خواستم روز آخر، همان چهارشنبه ی نحس پر از اشک، یک بار در زمین مدرسه و در وقت درس و با احساس دانش آموز بودن با همه خداحافظی کنم، عکس بگیرم اما هفت سال کنار هم نشستن یک هو له شد زیر پاهای داغ آفتاب سر ظهر......و همه فکر می کنند که تو بیش از اندازه ایده آلیست و رویایی و .....اما من نیستم. همه ی این ها من نیستم.....من بعد از آن با تک تکشان حرف زدم. خندیدم. بیرون رفتم....اما لیوان شکسته ام را کسی نچسباند....

 

غمگینم چون رنج نگاه های آقای الهامی  .....رنج نمره هایی  که می شد بهتر باشند.... هنوز ته قلبم جا خشک کرده است و طرح ژنراتور هم همین طور معلق مانده است.....

 

غمگینم چون روز آخری که از کانون زبان می آمدم بیرون، تصمیم گرفتم حالا که زبان تمام شده، بروم فرانسه یا عربی یا ادامه ی تافل اما ....حالا دیگر نمی روم . دوست ندارم که بروم. کانون برای من یعنی همان معلم زبانی که 4 سال بهترین معلمم بود. همانی که بیشتر از همه ی دنیا دوستش داشتم و دارم.....اما حالا، انگار،.......دیوار، دیوار،........درست از جنس همان اتفاقاتی که آدم ها خودشان هم نمی دانند که چرا همه چیز خراب می شود و چقدر زود دیر می شود........

 

غمگینم چون از 2 سالگی عاشق تاتر و تزریق شدن در روح نقش ها و هم دردی با آن ها بودم....و بهترین فرصتی که پیش آمده بود را با بی فکری از دست دادم........شاید هم حق داشتم. درست در شبی که خبر مریضی هیوا را شنیده بودم، چطور                      می توانستم به آینده فکر کنم.....در آن لحظه، بازیگری بیشتر از یک فلسفه ی دراماتیک، یک جور شوخی خنده دار بود......

 

غمگینم چون مهمترین دوران زندگی هرکس نوجوانی اوست و من مهمترین ساعات نوجوانی ام را با آدم ها و در مکانی گذراندم که بیشتر از هر جای دیگر برایم مقدس است و حالا بی رحمانه جشن فارغ التحصیلی را انداخته اند یکم مردادماه، نه فرصت تاتر هست نه کارهای اساسی.....همان کارهاییی که هفت سال برایشان برنامه ریزی کرده بودم....حالا مهمترین روز زندگی ام قرار است به بی رحمانه ترین شکل ممکن ماست مالی بشود..........

 

غمگینم به خاطر " میرحسین موسوی"، هنرمند دوست داشتنی ما که بیشتر سبزپوشان پشت سرش نمی شناسندش....کسی که حالا عامدانه دارد پافشاری می کند روی حقیقتی که وجود خارجی ندارد.....غمگینم که گرافیست بزرگ ما را کرده اند سید سبزپوش تا در زیر لوای این سبز بودن ، هزار جور رنگ را پنهان کنند و او خودش هم دامن می زند به این تخریب شخصیت....یک جور خود زنی !

 

غمگینم از این که دستان احمدی نژاد را بسته اند و زبانش را به کام دوخته اند تا مبادا سیاهی هایشان را رسوا کند.......این کامل ترین الگوی سیاست را در عصر دروغ و "دا" و استحمار و استعمار مدرن و شیک....در عصر مغزشویی ........به هر حال من هر شب و در هر ثانیه برای قدرتمند تر شدنش و سفید تر شدنش دعا می کنم که او  نماد خوب بودن است برای من!

 

غمگینم از این که هفت سال معلق گذاشتم خودم را بین ریاضی و هنر و زبان و حالا در هیچ کدام به جایی نرسیده ام......

 

غمگینم ....که من روحم در ارتباط با بیشتر آدم ها زجر می کشد....نه تاب متعصبانی را دارم که در زیر پرچم مذهب، عشق را انکار می کنند و نه تاب روشنفکرانی را که فقط آن قسمت هایی از مذهب را قبول دارند که به نفعشان باشد........

 

هروقت به همه ی این ها فکر می کنم، می روم جلوی آینه....آن جا هم چیز جدیدی نیست....دختر مغرور و خودخواهی که قلب سیاهش جلوی دیدن بسیاری از حقایق را گرفته است.......من از این که خوب نیستم غمگینم........

 

غمگینم از این که در میان 7 میلیارد قلب روی این کره ی خاکی، با تمام وجود و از انتهایی ترین قسمت روحم احساس تنهایی می کنم......

 

 

این ها همه هست........اما مهم نیست...من یک هفته وقت می خواهم تا به تکرار و

 

نشاط (؟) بازگردم.....مامان هست. بابا هست......عصرهای شرجی.....و خیابان های

 

شلوغ....لبخند کودکان گل فروش صورت سیاه و .....و ............. خدا......

 

ساعت نه و یه کم!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط فاطمه |

خدا

 

سلام

 

سلام

 

سلام

 

کلی حرف هس!

 

 

من فکر می کنم حتی گاهی دوستی های فضای مجازی البته اگه از همین نوع دوستی ماها با هم باشه (چقده خودخواهم!) ، ارزشش بیشتره از دوستی های فضای غیرمجازیه چون انسان ها فقط به خاطر افکارشون همو دوس دارن

 

نه به خاطر ظاهر، خانواده، وضعیت اجتماعی یا جنسیت !

 

اون قدی که تو این یه سال کاغذ سیاه کردم، تو سالای قبل زندگیم ننوشتم!

 

قراره اول درمورد این چیزای زیر به ترتیب هفته به هفته بنویسم

 

بعد می رم سراغ نوشته های این یه سال گذشته

 

دلم جددا واستون تنگ شده بود!

 

چیزایی که قراره بنویسم تو این چند هفته:

 

1 ) کنکور! (آنچه گذشت!)

 

2) انتخابات (من طرفدار کی ام؟)

 

3) هیوا رفت..... ( هفت، شش شد.)

 

راستی هر دفعه یه بخشه پنج خطی اضافه می شه به پست به اسم" اونی که دوستش دارم!" متنش چیه؟ خوب هر دفعه می خوام در مورد یکی از اونایی که دوست دارم بنویسم! البته اسم نمی برم. هرکسی خودش فک کنم اون قد باهوش باشه که بفهمه درمورد کی نوشتم!

 

آها یه کار اساسیه مهمم دارم باهاتون که دفعه ی بعد می گم! (یه پروژه ی اینترنتیه!)

 

بازم دلم تنگ شده بود ! کلی......

 آها! راستی من دقیقا هر پنجشنبه ساعت دوازده شب اینجارو به روز می کنم!عذاب وجدان می گیرم اگه به یه عده خبر بدم به یه عده نه!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

دلم تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

این روزها می گذرد و تو وقتی به آدم بزرگ ها نگاه می کنی می ترسی که نکند آن روزی که تعداد همه ی روزهایت با روزهای الآن آن ها برابری کرد، تنها دستآورد تو از این روزها چند تار موی سفید، چند مدرک دانشگاهی، یک شغل، یک جایگاه اجتماعی و یک خانواده ی مستقل باشد........و تو باز فکر می کنی حتی اگر همه ی این ها هر کدام بهترین نوعی باشند که می توانند باز هم این آن چیزی نبوده که تو بخواهی روزهایت را در ازای به دست آوردنش خرج کنی.........

خسته ام

خسته

بسان آدمکی که سنگین ترین بارها را تا دورترین نقاط کیهان کشیده باشد.....

به خواب پناه می برم که تنفر همیشگی ام بوده است! همیشه فکر می کرده ام: در خواب قسمتی از بودنم را از دست می دهم!

از خواب متنفر بوده ام چون نوعی نیاز جبرآلود بوده....چیزی که تو به خاطر محصور بودن در این جسم فرسوده باید تحمل کنی!

اما امشب انگار فرق می کند...نیاز امشب من به چند ساعت سیاهی شاید به پستی و حقارت نیاز آنانی باشد که در بی خبری افیون، احساس خوشبختی می کنند.

انگار تصمیم کرفته ام چند ساعتی نباشم!

خوش ترین لحظات، شادترین مهمانی ها، لذت بخش ترین کتاب ها و یا حرف زدن با دوست داشتنی ترین آدم ها انگار دیگر...............

بعد از همه ی این ها به نوعی پوچی و یا....من امشب احساس کردم که هیچ چیز به آن اندازه که ما می پنداریم ماندگار، شادی بخش و یا ارزشمند نیست! همه ی چیزهایی که باید دخترکی به سن من را شاد کند و به او احساس خوشبختی ببخشد انگار تهی اند!

 آه.....ای تن فرسوده!

ای کاش می توانستم از درون زجر آورت، از این اسارت منع کننده فرار کنم. به ناکجا آباد....جایی که ....بشودبرای خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدن ثانیه هایم را نفروشم....اما دریغ!

من حتی در شبه تو نیز _ خواب _ دچارم!

دجار عشق....

دچار نفرت....

...و دچار آدم ها.............

که همه می آیند و می روند و خوابم را نیز از وجودشان لبریز می کنند!

 

(این پست خط

Bold

ندارد؟)

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط فاطمه |

سلام

دو ماه از سخت ترین روزهای زندگی ام!

دوماه که شب هایش واقعا شب بودند!

دوماه !

همیشه فکر می کردم چند روز لازم است تا خیلی از چیزهایی را که در این 17 سال به دست نیاورده ام، پیدا کنم؟

امشب فهمیدم: همین دو ماه!

روبروی کتابخانه نشسته ام، این کتاب:"همه را دوست دارم و آنان نیز....."

من این کتاب را دوست دارم!

اسمش را دوست دارم!

و تکرار کردنش را!

چند شب پیش داشتم با  یکی از معدود سفیدها حرف می زدم. گفت: اگر منتظر آدم ها باشی، هیچ وقت کسی خوشحالت نمی کند!

این دوماه تلخ بود.

همه هی می نوشتند و می گفتند که به خاطر سنگینی درس ها و زیادی کاغذها غایبم!

و من حتی رمقی برای گفتن همه ی آن سیاهی هایی که سفیدم کرد نداشتم.

این دو ماه تلفنم زنگ نخورد!

هیچ کس ام اسی نیامد!

حتی زنگ در به خواب رفته بود!

و همه ی این ها به من آموخت که شوشوی دوست داشتنی ام راست می گوید!

مثل ظرفی باید باشم شاید

که هیچ وقت نمی شکند

که هیچ وقت پر نمی شود

که هیچ وقت!

اما من هیچ وقت همه چیز را به همکه کس نگفته ام!

امشب که بعد ارز مدت ها به الف لام میم سر زدم، یک بار دیگر پست قبل را خواندم!

فکر کردم، ریرا چقدر مهربان است که نوشته هایم را از ته دل فرض می کند!

نوشته بودم:

دستامو قوی تر کن

چشمامو خیس تر کن

سلولای مغزم رو بزرگ تر کن

قلبم رو سفید تر کن

بزار قسمتی از بودنم رو ادا کنم!

و ریرا دعاهایم را، به تمامی مستجاب کرد

و من بزرگ شدم

البته نه آن قدر که اندازه ی کوچکی ام دستم بیاید.

هر لحظه ممکن است هر اتفاقی بیفتد اما من در این دو ماه به سختی آموختم، که آن اتفاق هرچه که باشد، من از آن بزرگترم

هر لحظه ممکن است که دوست داشتنی ترین ها تنهایت بگذارند، و تو بفهمی که سفیدها واقعا معدودند!

اما من در این دوماه فهمیدم که نه تنها نباید از آدم ها انتظار داشت.....بلکه...........

ریرای مهربان بزرگم:

                          از ته دل شکر می کنمت .هرچه که  باشد، آن قدر بزرگم کرده ای که یاد بگیرم به خاطر این دوماه دوستت داشته باشم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

ساده ترین نوشته ی غیر شاعرانه ی غیر قابل چاپ من!

 

در اتاقمو پیش می کنم.

یه مهر می زارم رو زمین  و ...و .......زار زار گریه می کنم.

دوست دارم

این اون چیزییه که واسش گریه می کنم. از شدت خوشبختی و حقارت این روحی که تاب تحمل این همه عشق و خوشبختی رو نداره!

 

اگر الکترونا از گذشته تا آینده آفریده شده باشن فقط واسه این که یکی مث من حتی واسه چند ثانیه این همه احساس رو تجربه کنه، بسه.(bas se (

 

مگه خلقت چه هدفی می تونه داشته باشه بزرگتر از همین یک ثانیه ....بیشتر  و سفیدتر از این همه حس رستگاری

 

خدای خشگل مهربونم!

درسته که نمره هام با این که زیادم بدنیستن، اما راضیم نمی کنن.

درسته که با این که خیلی از چیزایی رو که می خوام دارم، اما چیزای زیادی هم هستن که ندارم.

درسته که خیلی از اونایی که از ته ته ته ته دل دوسشون دارم ممکنه از رو عرف بهم لبخند بزنن.

درسته که هزارتا سوال بی جواب و جواب بدون سوال دارم

درسته که هنوز نمی دونم کی ام و چی ام و چی باید باشم

درسته هر روز هزار نفر بر اثر قتل و گرسنگی و جنگ و هزار تا بد بختیه دیگه می میرن

 

درسته که ممکنه اگه از اون طرف نگا کنی، همه جا سیا باشه

 

درسته که خیلی از استوانه ها ممکنه بدون رسیدن،برن!( (beran

 

همه ی اینا درسته

درسته که من هزار بار واسه همه ی این "درسته" های بالا زار زار گریه کردم

اما اینم درسته که تو مث یه ، یه، یه..................................عظیم هستی که وقتی یه نی نی کوشولویی مث من یه ریزتو می چشه، این همه از خود بی خود می شه

خدایا

حتی اگه مجبورم کردی دوست داشته باشم

 

حتی اگه با نیروی بینهایتت کاری کردی که من حتی از وجود این جبر آگاه نشم....

 

مهم نیس

مهم اینه که من الان هستم

 

و حداقل احساس می کنم که با اختیار دوست دارم

 

احساس می کنم که با اختیار دوسشون دارم

همه ی چیزا و آدما و اتفاقایی رو که قسمتی از تو ان

این قده دوسشون دارم که می تونم واسه هر کدومشون هزار خط رو بی هدف و بی فایده سیاه کنم

مهم نیس که هر روز ببینمشون

یا نگاهم نگاهشون رو لمس کنه

یا به هر بهانه ی احمقانه ای واسشون گل بگیرم

یا بهشون نامه بدم

من دوسشون دارم

و این دوس داشتن بزرگم می کنه

مرسی

خدای نازم

که این قده بهم احساس هدیه دادی

 

وقتی آدم این همه دوس داره ، هیچ وقت نمی تونه از ته دل کافر شه

 

خدایا می دونم که هیچ وقت نمی شه همه چی سفید باشه.....می دونم که اگه باشه دیگه نمی شه.....می دونم که کلی ....هس که اصلا نمی تونم بنویسم

می دونم که اگه نمی تونم واسه مصلحت نیس

واسه اینه که این کلمه های کوچولو نمی تونن ...........................................................................................................................................................................................همش می شه نقطه چین.

مامان بزرگ می گه اگه وقتی داری نقطه چین می زاری ، چشات خیس باشن، آدم سفیدا می تونن معنای نقطه چین رو بفهمن.

 

خدایا تا جایی که می تونی و می شه مواظب آدما باش!

 

نزار بد بشن

 

نزار دروغ بگن

نزار خالی بشن

نزار مریض بشن

نزار غمگین بشن

نزار آرزوهاشونو فراموش کنن

 

مامان و  بابا

 

مامان جون

بابا جون

خاله

دایی ها

زن دایی ها

زن عموها

عموها 

عمه ها

شوهرعمه ها

حمید

رضا

علی

رکسانا

نیلوفر

نسترن

محمد

محمد

ایلیا

مرتضی

ندا

نجمه

صفورا

معین

منیرا

سعید

سیاوش

سروش

 سانیا

امیرحسین

 زینب

سارا

مهسا

الناز

صادق

فرزانه

 ریحانه

 سمانه

 همه ی دوستای مامان

همه ی دوستای بابا

فرزان ...

افسان

پریشاد...

زینب...

راضیه...

عالیه

 زهرا

اسما

فاطمه

فاطمه

عطیه

ساجده...

 ملیحه

آفرین

فرزانه 

همه ی هم کلاسیهام

خانم ملک زاده...

پشتیبان کانون فرهنگی

خانم توکلی...

خانم قاسم زاده

آقای میرزاوزیری

آقای معتمدی

خانم شرکا

 خانم سعادت

خانم محسنی

خانم ضیا

خانم ضیائی

خانم الله دادی

خانم ریخته گر

خانم کبیری

خانم قائمی

 همه ی بقیه ی معلمایی که حتی یه ماه

باهاشون کلاس داشتم

همه ی همسایه هایی که حتی فامیلشونم نمی دونم

 اصلا همه ی معلمایی که تا حالا باهاشون کلاس نداشتم

همه بچه ها مدرسمون اگه حتی تا حالا یه بارم بهشون سلام نکردم

 راننده ی سرویسم

خدمتکار مدرسه

فروشنده های محل

 اصلا همه ی آ دمایی که وجود دارن و ندارن

 

چه می دونم

 

اعظم

 وحید

میثم

روزنه

میم به نام

 

 ......همه ی آدمایی که هستن و می آن و می رن.

 

همه ی اونایی که جسمشون تا حالا تجزیه شده و اونای که حتی مامان و باباهاشون هم هنوز به دنیا نیومدن

 

و بالاخره فاطمه کوچولو!

 

 

من دوسشون دارم

 

اون قد که اگه هزار تا کامیون گل واسشون بگیرم یا هزار بار بهشون بگم دوست دارم بازم خسته نمی شم

 

می دونم که نمی گم !!!!!!!!!

 

خداجون

مواظبشون باش

نزاری یه خراش بیفته روصورتشون

یا زمین بخورن

نزاری با کسی دعواشون بشه

یا غمگین بشن

نزاری نمره های بد بد (!) بگیرن یا از شغلشون خسته بشن

مواظبشون باش که هیچ وقت دروغ نگن

که همیشه خوب باشن

ببین خدای نازم

منم دروغ می گم

منم بچه می شم گاهی

منم زشت و سیا ه و کوچولو می شم

اما با این همه وقتی خودمو واست لوس می کنم این جوری غرقم می کنی توی سفیدی

می دونم که همه ی این آدما از من نازترن!

پس مواظبشون باش

می دونم که تو واسه مراقب بودن نیازی به سفارش من نداری

اما آخه اینجا شهره!

من نمی تونم برم بالای کوه و فریاد بزنم

یا برم زیر دریاو جیغ بکشم

این آدما خیلیاشون تجزیه شدن یا آفریده نشدن الان پس احتمالا نمی تونم بهشون بگم که چه قده دوسشون دارم واسه این که

خیلیاشون من رو به چهره نمی شناسن پس  نمی تونم برم وسط خیابونو جار بزنم که دوسشون دارم

یا حتی به اونایی که هر روز می بینم هزار بار بگم: دوست دارم

فقط می تونم دعا کنم

 

دستامو قوی تر کن

 

چشمامو خیس تر کن

 

سلولای مغزم رو بزرگ تر کن

 

قلبم رو سفید تر کن

 

بزار قسمتی از بودنم رو ادا کنم!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط فاطمه |

سلام

قرار من با خودم سی ام خردادماه بود! یعنی بعد از امتحان شیمی، بعد از فاینال زبان و بالاخره بعد از شهادت دکتر شریعتی! هیچ دلیلی برای این قرار نداشتم! یک جور ........اما توی این روزهایی که آمدم و ندیدم(!) بیشتر نوشتم. چرایش بماند برای بی خوابی های شبانه ام! چه کیفی دارد اما شکستن قرار ؛حالا!

 

 نوشتار امروز را راستش دهم اردیبهشت ماه امسال، نوشتم، می خواستم هدیه کنم به تو به خاطر تمامی داشته هایم که از تو آغاز شده است! نشد! چرایش را اما این بار می دانم و می دانی ای دوست داشتنی ترینم! ببین که کلمات چقدر سخت و بداخلاقند ! مثل ماهی از لای دستم لیز می خورند......همیشه نتوانسته ام به خوبی جفت و جورشان کنم کلمات را برای تو و برای دوست داشتنی هایم! این چیزهایی که فقط اسمشان را می گذارم چیز و قراراست این پایین نوشته شوند را به تو تقدیم نمی کنم!

 بگذار منسوب باشند فقط !

 

این چیزهای چیز! با همه ی سیاهه هایم فرق می کند .....نه فلسفه دارد، نه تشبیه....نه ایهام و نه حتی مخصوصات! یک چیز دارد فقط! سفید سفید است! یعنی که هیچ غیر احساسی را همراه نکرده ام با آن ها! (ببین که چه کمرو شده اند کلمات!)

 

و :

 

پری خانم سلام!

 

خانم خانمای خشگل ناز دوس داشتنی!

 

ای کسی که فاطمه کوچولو اولین بار معنی دوس داشتن رو به خاطر وجود اون حس کرد...گاهی فکر می کنم، تو دنیا خیلی کم پیش می آد که آدما معنی حقیقی اسمشون باشن اما تو جز معدود آدمایی هستی که اسمت دقیقا مطابق خودته!

پری خانم!  اگه من گاهی آرزو می کنم ای کاش یه خواهر یا یه برادر داشتم واسه اینه که فکر می کنم وجودی مث من حقیره واسه این که بخواد باعث مادر بودن تو باشه! "play back"

 

تو خیلی بی انتها تر از اونی هستی که فقط بخوای مادر کسی بشی که این همه حقیره!

 

همیشه در مقابل شاگردات سه تا حس کاملا متناقض و عجیب داشتم:

 

اول: احساس افتخار....من اصلا باورم نمی شه که خدا از بین این همه آدم تو دنیا، فقط به من اینم شانسو داده باشه که بچه ی تو باشم!

 

دوم: احساس حقارت در مقابل بینهایت بودن تو. یه نفر چه جوری می تونه این همه عشق رو تو قلبش جا بده و قلبش به جای پر شدن، لحظه به لحظه بزرگ تر بشه......

 

سوم: احساس حسادت. من حتی به اون ساعتایی هم که توپیشم نیستی و پیش اونایی حسودیم می شه. آرزو می گنم ای کاش می تونستم بین اونا بشینم و همیشه در کنارت باشم. همه ی ثانیه هامو با تو بگذرونم.......

 

تو هیچ وقت واسه من مامان نبودی! هیچ وقت مادری نکردی......واژه ی مادر در مقابل اون چیزی که تو هستی احساس حقارت می کنه......تو خیلی بینهایت تر و خوب تر از اونی هستی که بشه بهت گف مامان! اما خوب منو ببخش!چون مث همه ی آدمای دیگه از روزای اول نی نی بودنم یاد گرفتم بت بگم مامان!

 

مامان جونم! تو عجیب ترین موجودی هستی که می تونه وجود داشته باشه......وقتی نیاز به کسی دارم که کمکم کنه تو اون قده آگاه می شی که فکر می کنم یه نفر تنها در صورتی می تونی این همه تجربه و آگاهی رو داشته باشه که تمام تاریخ رو زندگی کرده باشه!

وقتی از نصیحت و لبخندهای تصنعی و همه ی آدم بزرگا حوصلم سر می ره، تو اون قده کوچولو می شی که گاهی فک می کنم دقیقا هم سن خودمی!

 

تو واسه من مامان بودی، معلم بودی، دوس بودی، همدست شیطنت هام بودی....حتی قسمتی از خودم بودی.................

 

بهم یاد دادی که چه جوری می شه هیچ وقت از کسی کینه کینه به دل نگرفت.

 

یاد دادی که چه جوری می شه هم زمان هم از خدا ترسید و هم اونو در آغوش گرفت......

 

یاد دادی که چه جوری می شه فک کرد که همه ی آدما قسمتی از ما هستن و شادی و غم اونا دقیقا و کاملا شادی و غم ماس......

 

یاد دادی که حتما لازمه ی آدم بزرگ بودن غرور و سیاهی نیس.......

 

یاد دادی که آدما همیشه همشون خوبن مگه این که خلافش ثابت بشه و یاد دادی که خلافش هیچ وقت ثابت نمی شه!

 

یاد دادی که چه قده راحت به آدما می شه گف:" دوست دارم."

 

یاد دادی که احساسو عشقو تنفر ارزشمندتر از اونی ان الکی الکی خرجشون کنم!

 

یاد دادی که تو زندگی هیچ پارادکسی وجود نداره!

 

یاد دادی که همیشه و تا ابد " بعد هر سختی آسونیه!"

 

یاد دادی که واسه دوس داشتن زندگی کافیه از تک تک حرکتامون هدف داشته باشیم.

 

یاد دادی که چه جوری می شه بدون مصلحت و غرور آدما رو به اندازه ی خودشون دوس داش.

 

یاد دادی که چه جوری با وجود همه ی عشقی که به تو بابا دارم بهتون وابسته نشم و روی پای خودم بایستم.

 

یادته یه بار به شوخی بالای یکی از کتابامو امضا کردی؟

 

اما من هیچ وقت بهت نگفتم که اون کتابو هر روز با خودم می برم مدرسه تا قسمتی از تو در کنارم باشه.

 

اما من هیچ وقت بهت نگفتم که اگه هر وقت می خوام برم بیرون یواشکی از عطرای تو می زنم واسه اینه که همیشه بوی تورو بدم و این احساس رو داشته باشم که شبیه توام!

 

نگفتم که چه قده به این موضو ع افتخار می کنم که تو واسه همه آدما شعر گفتی به جز من....................................

 

نگفتم که همیشه وقتی داری با مامان جون صحبت می کنی یواشکی گوشی رو از تو اتاقم برمی دارم تا ازت یاد بگیرم که آدم چه جوری باید به یکی نشون بده که چه قده دوسش داره......(اما شیطون! تو هم هیچ وقت به من نگفتی که از صدای نفسم متوجه فضولیم می شی!)

 

نگفتم که همیشه آرزوم اینه یکی از بازیگرای تاترایی باشم که تو کارگردانشونی......

 

مامانی نازم......نگفتم که همیشه جوای اشکالای عربی یی رو که ازت می پرسم می دونم. فقط می خوام یاد بگیرم که بهترین روش معلمی کردن چیه.....

 

من اینا رو نگفتم.........................خیلی چیزای دیگه رو هم نگفتم.....نگفتم واسه این که همیشه یه چیزایی هست واسه نگفتن!

 

همه ی اینا رو گفتم و نگفتم (!) که ازت یه انتقاد بکنم.......تو یه اشکال خیلی بزرگ داری و اون اشکال این قده بزرگ هس که به خاطرش همه ی خوبی هاتو نادیده بگیرم...............

 

تو! مامانی سفید ناز قرمزم! یاد نداشتی بهم یاد بدی که چه جوری باید این همه خوبی و مهربونی و بینهایت بودن رو جبران کرد....

 

و واسه همینم هس که من بعد از نوشتن این همه کلمات بی لرزش هنوز نتونستم بهت نشون بدم که : دوست دارم م م م م م م م م م م م

 

و من فقط می تونم واست دعا کنم!

 

دعا کنم که هیچ وقت خسته نشی و همیشه بهترین معلم و مامان دنیا باشی واسم!

 

دعا کنم که هیچ وقت غمگین نشی تا من همیشه شاد شاد باشم.

 

دعا کنم که همیشه زنده و سالم باشی تا به بودن خودم خدشه وارد نشه!

 

دعا کنم که هیچ وقت صدات نگیره تا همیشه بتونی بهترین شعرای دنیا رو با بهترین صدای دنیا واسم بخونی...................

 

و من الان به اردیبهشتی ترین بانوی روی زمین،

 

یه بغل از سبزه های ماه اردیبهشت!

 

یه سبد گل یاس،

 

یه کوزه پر از عطر مگنولیا(!)

 

یه سطل پر از رنگ آبی فیروزه ای

 

یه قصر پر از بره های تازه متولد شده

 

یه دریا پر از امواج ترانه ی "خواب های طلایی"

 

و یه سال با دوازده تا ماه اردیبهشت تقدیم می کنم.

 

و من به توقول می دم

 

قول می دم که هیچ وقت به چیزایی که به درستیشون اطمینان ندارم تعصب نورزم

 

قول می دم که هیچ وقت فکر نکنم چون چندسالی از کسی بزرگترم حتما بیشتر می فهمم

 

قول می دم وقتی بزرگ شدم، هیچ وقت عادت جک گفتن و خندیدن و تاب سواری کردن و عروسک خریدن رو ترک نکنم

 

قول می دم که هیچ وقت نگم:" از ما که گذش..."

 

قول می دم آدم باشم!

 

قول می دم برم بهشت!

 

قول می دم که منم یکی از بهترین مامانای دنیا بشم!

 

سلام

این یک پست جدید نیست!

راستش من دارم می رم مسافرت....

با این که عاشق همه ی چیزهای سفیدی هستم که با قبل از خودشون متفاوتن اما با این حال همیشه حس جدایی از سفیدهای قبلی آزارم می ده!

با این که اگه دست خودم بود حتی موقع رفتن به جایی دوس داشتم فقط خودم رو بردارم اما الان ترجیح می دم همه ی اتاقم رو ....نه نه......همه ی دوستام و یا......کل چیزهایی که با رفتن ، چندروز ازشون دور می شم رو بردارم....و این یعنی یه جور تناقض مسالمت آمیز!

تو این 2 ساله الف لام میم داره نفس می کشه، هیچ وقت تا این اندازه بهش وابسته نبودم! (همین وابستگی مجبورم کرده که دیر به دیر واسش لباس نو بگیرم یا اصلا دیر به دیر بهش سر بزنم!)

با این حال به خاطر همین وابستگی برای اولین بار اومدم تا .....همین دیگه!

چون دنیای نت هم قسمتی از هیاهوی دنیای آدماس، ترجیح دادم توی این چند روز دور باشم ازش......

با این که این رفتن یه رفتن کاملا عادیه اما از صمیم قلب آرزو می کنم که حداقل یه اتفاق خاص، چیز خاص، روز خاص و یا آدم غیر عادی رو توی خودش جا بده!

و مطمئن باشین اگه چنین اتفاقی رخ بده(که مسلما رخ می ده و فقط من باید چشمامو خوب باز کنم به روی ذرات اطرافم) الف لام میم اولین کسیه که از اون با خبر می شه!

 

چون توی چند روز مسافرتم قراره یه اتفاقه (کنکور؟)نسبتا مهم، هیجان انگیز و دوس داشتنی واسه دوستان الف لام میم بیفته همین جا برای تک تکشون آرزوی توکل، اعتماد به نفس، عشق و اندیشه می کنم:

 

اول:پرنیان خیلی عزیزم

 

دوم: ...

 

سوم: روزنه

 

چهارم: عشق تا قله ی قاف

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط فاطمه |

عشق، یک غریبه است

 

در محله ای که زندگی در آن به شیوه ی درخت نیست

 

و اهالی اش به آیه های روشن گل و پرنده کافرند

 

معنی بلند آسمان، سخت مبهم است

 

در میان مردمی که ناله ی پرنده می خرند

 

و قفس فروش از فروش راضی است

 

انتهای کوچه هایشان به آسمان نمی رسد

 

و کلید قفل خانه هایشان سلام نیست

 

آفتاب

 

چون پیمبران دلشکسته، شهر را

 

ترک می کند.................

 

     این شعر از مهدی الماسی ، شاعر شب های پر سوال کودکی ام..................

 

البته با سانسور مصراع آخر! (؟)

 

مصراع آخر واقعا تلخ بود!

 

عین .............................................واقعا من نمی دونم چرا کلمه هاش پیدا نمی شن.

 

ممکنه نیام یه مدتی

 

حد اقل تا وقتی که ازتکرار و............... (!) .......کلا............

 

این جوری پیش برم همش می شه نقطه چین!

 

                             چه یک دایره در هزار

 

                                چه هزار دایره در یک

 

                                         آن قدر تکرار می شویم

 

                                                     تا به هم برسیم

 

                                                          در یک نقطه

 

                                                          در هیچ

 

هر کسی ، هر چیزی ، یه اندازه ای داره!

 

خدایا

 

هیچ وقت اون قده بینام نکن تا اندازه ها رو بفهمم

 

این طوری می تونم تا ابد ، دوست داشته باشم!

 

بی مصلحت!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط فاطمه |

پرنسس گفت:« من یک پرنسس زیبا هستم!»                                                                                                         مامانی پرنسس گفت:« یک پرنسس کوچولوی زیبا که اگه فردا کارای خوب زیادی انجام بده، زیباتر می شه!»                         پرنسس کوچولو پرسید:« چه کارایی مثلا؟»                                                                                                                        و مامانی جواب داد:« هیچ تا حالا فکر کردی ستاره ها چندتان؟تا حالا فکر کردی چند تا پرنسس کوچولوی زیبا تو دنیا هستن که مامانی ندارن تا واسشون قصه ی پرنسس کوچولو رو بگه؟ تا حالا فکر کردی که واسه چی تو داستان خرگوش و ها و ستاره ها ، خرگوش کوچولوها به حرف خرگوش دانا گوش نمی کنن؟»

.

.

..

 و هر شب حرف های مامان که به اینجا می رسید، من می زدم زیر گریه و فریاد می کشیدم:« دروغه، خرگوش کوچولوها به حرف خرگوش دانا گوش کردن. خرگوش دانا نمرد. شتر گاو پلنگ پیروز نشد............»

و بعد مامان مهربان تر از شب پیش، تسلیم اصرار کودکانه ام می شد. حرف هایم را تایید می کرد و می گفت: وقتی دستای مامان صورت خیس پرنسس کوچولوشو لمس می کنه می دونی چی می شه؟ و بعد در جواب چرای همیشگی و غمگین و مشکوک من جواب می داد:

دلش پر غم می شه!

و بعد من دیگر گریه نمی کردم و دیگر بهانه ی کارهای بزرگ تر را نمی گرفتم.

راضی می شدم که برای زیبا شدن کافیست به کودکانی فکر کنم که مادری ندارند برای شنیدن قصه ی پرنسس کوچولو......

کافیست ستاره ها را بشمرم؟(!)

کافیست تصمیم بگیرم که فرق خرگوش های دانا را با شتر گاو پلنگ ها بدانم.

بعد مامان برایم ضبط را روشن می کرد تا من داستان خرگوش ها و ستاره ها را همان طوری که دوست دارم تمام کنم:

 

( آن شب خبر کشته شدن خرگوش دانا به خرگوش ها رسید، خاموش سر جایشان ماندند. هیچ کس با هیچ کس حرفی نزد.ذهیچ کس گریه نکرد. همه سر به زیر انداختند. و آرام آرام به طرف لانه هایشان رفتند. اما صبح روز بعد چشم همه ی خرگوش ها قرمز بود. و این قرمزی در چشم خرگوش ها ماند که ماند.

.

.

خرگوش ها موضوع ستاره ها را اصلا باور نکردند.

.

.

حالا خرگوش ها دورتادور دشت بزرگ را گرفته بودندو به آسمان نگاه می کردند که ناگهان شهابی نورانی از دل آسمان جستی زد. برای چند لحظه دشت را روشن کرد و در گوشه ای دیگر خاموش شد. تا حالا همه ی خرگوشها بارها و بارها شهاب های آسمانی را دیده بودند و لی آن شب وقتی که آن شهاب پرواز کرد هیچ کس نفهمید چرا همه ی خرگوش ها به یاد خرگوش دانا افتادند.

.

.

خورشید که آمد، چند خرگوش به یاد ستاره های کوچک افتادند. به آسمان نگاه کردند. برف های دشت را پس زدند. اما از ستاره ها خبری نبود که نبود. همه ی دشت بزرگ را پی ستاره ها گشتند. پای کوه، آنجا که جویبار خروشان به دشت بزرگ می پیوست خرگوش دانا را بر سنگی که از خزه سبز می زد، یافتند. از قلب خرگوش دانا دیگر صدایی شنیده نمی شد. اما چشم های او که به دشت بزرگ دوخته شده بودند مثل دو ستاره ی کوچک می سوختند. خرگوش ها تازه فهمیدند که ستاره های دشت کسی جز خود آن ها نبود و تمام تلاش خرگوش دانا برای این بود که آن ها خودشان را پیدا کنند، که کردند.)

 

وبعد که مامان پتو را بالا می کشید ، چراغ را خاموش می کرد و از اتاق می رفت بیرون و از من می خواست که هر چه سریع تر بخوابم، من فکر می کردم و هزار بار از خودم می پرسیدم،« خودشان را پیدا کنند» چه معنایی دارد و آرزو می کردم که خدا قدم را بلندتر کند تا بتوانم یک روز به جای مامان و بابا ظرف ها را بشورم. شاید فرداشب پرنسس کو چولوی زیباتری باشم. شاید دل خرگوش دانا شاد شود..............آرزو می کردم : بتوانم تنهایی بروم به جای بابا و مامان خرید کنم.

آرزو می کردم : بتوانم حرف هایم را بنویسم. اما من،

قدم کوتاه بود.

خیابان ها را بلد نبودم.

و نوشتن نمی دانستم.

مستاصل می شدم و به یاد حرف های مامان می افتادم و فکر می کردم« کدام یک بزرگ تر است، نوشتن، ظرف شستن یا شمردن ستاره ها و یا شاید فکر کردن به پرنسس هایی که مامانی برای قصه گفتن ندارند.»

و با این فکر ها می خوابیدم و شب خواب می دیدم که در دشت پرستاره من هم یکی از آن خرگوش ها هستم. خواب می دیدم شتر گاو پلنگ، مهربان شده است. خواب می دیدم به جای گوشت خون آلود خرگوش ها دستانش غرق ستاره اند و خواب می دیدم، خرگوش هایی را که به قدر کافی هویج برای خوردن دارند.

.

.

.

.

و هنوز هم شب ها استرس دارم. استرس امتحان فیزیک فردا را. استرس مهمانی هفته ی بعد را........مامانی....................ای کاش می شد باز هم شب ها برایم قصه بگویی و من باز هم بزرگ باشم، آن قدر بزرگ که فکر مردن خرگوش دانا قلبم را تکه تکه کند. آن قدر بزرگ که بزرگترین آرزویم یادگرفتن نوشتن باشدو بزرگترین سوالم یافتن معنای جمله ی« خودشان را پیدا کنند».............آه.........مامانی مهربان زیبای من!

قلبت نشکند.....................می دانی که هر روز از روز پیش کو چک ترم...... (شاید مثل همه ی استوانه ها!)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط فاطمه |

اول

حاضرم شب و روز، روز و شب به جای سياه پوستان مصری کار کنم.

 يک تنه هزار هزار هرم بسازم...................

هزار هزار بار در زير سنگ های سنگين کينه مند ، له شوم...................

.هزار هزار شب اشک بريزم.........................................................

.و غم تمامی انسان های تاريخ را زندگی کنم......

به جای مسيح به صليب کشيده شوم و به جای يونس هزار هزار شب در دل نهنگآرام

آرام اشک بريزم!

 اما خدا

ای دوست داشتنی ترين معنای بودنم..................

ای بزرگ بی همتای غير کلمه

دريابم......................

در آغوشم گير.....................................

بگذار اشک هايم تمامی صورتم را به پهنا خيس کند.............

بگذار آرام شوم..........................

بگذار آن قدر بغض های تلنبار شده ام را بشکنم تا نفس های بريده ام ثابت شوند

من .......................من .......من فقط 17 سال دارم.......کم نيست......خود نيز به

تلخی آگاهم  که پير شده ام. می دانم که سياه شده ام. می دانم تکراری و احمق و

نا مهربانم.

 اما خدا ، قلب کوچکم از هجوم اين همه غم فشرده است.  بگذار نفس

بکشم. اين همه عشق......  اين همه معنا برای من حقيری چون من کمی (؟) زياد

است!

ای.....آشپرباشی مهربانم، نمکش را کمی کم کن!

 ______   که او در زمين خون ريزی و تباه کاری می کند و هيچ از رازی که تودر دل

داری آگاه نخواهد شد ( ؟ )  ______

به واضح ترين شکل ممکن، تمامی سال ها و آدم ها، آرزو و روزهای پيش را به ياد

می آورم.

تمامی کارهای نکرده و سوال های فراموش شده ام را خوب خوب می دانم.

تمامی لحظاتی را که به آسانی ،به بهايی فراموش شده از دست داده ام و تمامی

آدم هايی را که گاهی خودخواهانه رنجاند ه ام.

مسيح من.......................

ای عشق مطلق........................

ای خالق اهورايی بال سنجاقک !

بگذار خودخواهانه ترين خواسته ای را که يک بنده می تواند داشته باشد بگويم

روزهايم را، ثانيه هام را، خاطراتم را و آدم های دوست داشتنی ام را از من مگير!

بهار که می آيد ، قلبم سرشار از ترسی مکرر و وحشتی ناتمام ؛ تند تر می زند.

سرگشته و حيران، هر روز ساعت ها به تکراری وهم آور

میانديشم.............................

خدايا

من از مردن در نا آگاهی سخت هراسانم

 من از تکراری شدن

از سخت شدن

از بزرگ شدن

از سياه شدن

از عرف

از سياست

از کنايه

از هر چيزی که عشق نباشد

و از هر آنچه که به تو ربطی پيدا نکند عا مد ا نه دور می شوم

خداوندا

حول حالنا الی احسن الحال

خداوندا

ای ساده ترين پيچيدگی موجود

صدايم را بگير از من، هر زمان که خواست آدم های دوست داشتنی ام را برنجاند

دستانم را ناتوان کن، اگر خواستند چيزی تهی بنگارند

چشمانم را ببند، اگر خواستند مصلحت بين شوند

آه!

 ای  خدای  مورچه های  خيس  دانه  به  پشت  در  زير  باران !

قلب کوچکم را هيچ وقت بزرگ نکن

بگذار زود گريه کنم

بگذار به همه چيز بخندم

وحتی کودکانه و همچون بره ای شاد، به دور از منطق و مصلحت، همه را دوست

داشته باشم

ناتوانم کن از فهميدن تمامی چيزهای که دورم می کند از من!

برهانم  از  اين  غم  ِ  مهلک  ِمردن  در  هيچ !

دوم

آرام و بی حوصله ، کتاب به دست به آشپزخانه رفتم.

در حالی که بیشتر صفحات امتحان فردا دست نخورده تلنبار شده بود؛ در فریزر را باز

کردم. طبقه ی یادگاری ها را بیرون کشیدم و خیره شدم به سیب قرمز کوچکی که از

سال تحویل قبل یادگاری نگاه داشته بودم. ظرف را جلوی نور گرفتم و به تماشای

مسحور کننده ی تجزیه اش در بلور یخ اطراف سیب زل زدم که آرام آرام بوی پونه

خودش را به زور وارد بینی ام کردم. مقاومت کردم و ظرف هزارتوی دیگر را از قسمت

یادگاری ها بیرون کشیدم. پنج پلاستیک تو در تو و بعد در سه ظرف را پشت سرهم،

خستگی ناپذیر گشودم و به نمونه ی استثنایی ام خیره شدم.دم و قلب یخ زده ی

نخستین موشی که تشریح کرده بودیم...................ناگهان تصویر محوی از خانم

اکبری، دبیر زیست آن روزهامان ذهنم را قلقلک داد. مامان که دیگر بی تاب شده بود

گفت: صدبار گفتم اینا رو بریزشون دور. آخه آدم که هر چیزی رو یادگاری نگه نمی داره

که!

و من جواب دادم: استرلیزشون کردم، اول . یادت که هس؟ تازه این بیجاره ها که یخ

زدن که!

آنجا چیزهای دیگری هم بود. چیزهایی مثل سیبی که در نمایش «دردبودن» سال

پیش گاز زده بودم. شکلاتی که یکی از عزیزترین کسانم بخشیده بود به

من.........،کیکی که در آزمون ورودی مدرسه داده بودند به بچه ها.

اینها و چند چیز دیگر.

مامان باز پرسید: به چه دردی می خورن اینا؟ فکر کنم اگه بخوایم بریم از این خونه

فقط باید یه کامیون بگیریم برای جابه جایی یادگاریای تو یکی.

مامان که داشت اینها را می گفت من چشمانم تلاقی پیداکرد با سبزی رنگ پونه ها.

کتاب را انداختم روی میز. نشستم و شروع کردم به بازی کردن با برگها. مامان با

آرامشی دوست داشتنی از جنس همان آرامشی که صدایش را محبوبترین صدای

زندگی ام ساخته بود گفت: امروز که رفته بودیم فروشگاه، خانم طهماسبی رو دیدیم.

من آرام و شوک زده نگاهم را از پونه ها برداشتم و منتظر بقیه ی حرفهای مامان

شدم!

گفتم: وای مامان دلم یه ذره شده واسش. واسه اون . واسه مه گل. واسه عسل!

به پیشنهاد مامان تصمیم گرفتم زنگ بزنم به چند نفر از دوستان قدیمی 8 سال پیش.

سالنامه ی آن سال هایم را از بین سالنامه ها کشیدم بیرون. با عجله بازش کردم:

 

این تقویم امسال را با احترام و دوستی به فاطمه عزیزم تقدیم می کنم. امیدوارم

امسال برای تو و خانواده ات و دایی ات سال خوب و بابرکتی باشد.

باتقدیم احترام.

دایی

سال 1378 خورشیدی

 

این سال همان سالی بود که اولین ساعت زندگی ام را لحظه ی سال تحویل هدیه

گرفتم.

همان ساعت سبزرنگ رنگین کمانی را.

همان سالی بودکه علی کوچلو سال را در پله ها تحویل کرد.

 همان علی کوچولویی که امسال سال سوم راهنمایی است.

آن سال همان سالی بود که اسباب کشی کردیم.

اسباب کشی از همان جایی که بعد از ظهرهایش را روی تخت می نشستم و

نقاشی می کشیدم.

همان تختی که بارها با علی و رکسانا سن نمایشش کرده بودیم.

همان نمایش هایی که موقع نوشتم متنشان سواد نداشتم.

وای................................. دایی ازدواج کرده بود.

 و در همه ی این سال ها ایلیا، نیلوفر و نسترن به خانواده ی ما اضافه شده بودند.

محمدرضا آن موقع پشت کنکوری بود ، الان چندسال از دانشگاه رفتنش می گذشت.

خاله و مامان دوران جوانی را پشت سر گذاشته بودند.

دایی ها پدر شده بودند

 من..............

اطمینان از گذشتن زمان واضح ترین چیزی بود که مدام خودش را به من یادآوری    

می کرد.

همین الان از شروع وقتی داشتم خطوط بالای این صفحه را تایپ می کرذم ده دقیقه

گذشته است و من 600 ثانیه پیرتر شده ام.

 از 17 سالگی تا بیست و بعد سی و پنجاه و هفتاد و ..............راهی نیست.

نه می شود جلوی این گذشتن های سریع را گرفت و نه می شود به عقب باز گشت.

حتی اگر همه چیز را به یادگاری نگه داری.

حتی اگر شکلات بابابزرگ را و پوست شکلات آقای الهامی نیا را و پوست قرصی را

که از خانم ملک زاده گرفته ای

و نامه های سرکلاس و کادوهای تولد و دست خط و فیلم و صداهای فراموش شده را

بتوانی محفوظ بداری، هیچ چیز لحظات گذشته را بازنمی گرداند.

 

وقتی اکثر تمامی 42 شماره ی دفترچه تلفن یا عوض شده بودند و یا صاحبانشان

تغییر کرده بودند...................................

 

یک حقیقت مطلق:

 

بهار برای من یک  معنا را القا میکند:

 

مرگ!

 

من به طور طبیعی حدود 55 سال بعد خواهم مرد.

 

تو چند سال داری؟

 

30 سال؟

40 سال؟

20 سال؟

 

می تونانی زمان باقی مانده ات را محاسبه کنی.

 

و بعد سعی کنی به بهترین و متفاوت ترین شکل ممکن خرجش کنی.

و آن را برای هیچ کس و هیچ چیز به قربانگاه نبری. مگر چیزها و آدم هایی که زمانت

را متفاوت تر می کنند.

و به هیچ بهایی نفروشی. مگر به بهای اندکی فرق.

 

اصلا شاید امسال و یا همین ثانیه ها ، آخرین ثانیه هایت باشند و.................

بیندیش.......................................

چه کاری بهترین است؟؟

نامت را حک کن!

حک کن بر قلب های همه انسان های تاریخ.

حک کن و بعد برو!

همین!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط فاطمه |

من که شکایتی ندارم.

 

به هیشکی هم غر نمی زنم.......................

 

واسه این که تقصیر خودمه.....................

 

تقصیر

 

قصور

 

قصر

 

کوتاهی

 

آدم خوب عادل معتدل که گناهش رو گردن کس دیگه ای نمی ندازه.................

 

آخه وقتی مامان از ته ته ته دلش موافقه.................

 

وقتی بابا اعتراف می کنه که واسه یه دکتر فلسفه ارزش بیشتری قائله تا یه مهندس

 

و وقتی همه ی دوستام بهم می گن احمقی اگه نری هنر که دیگه جای شکایتی

باقی نمی مونه.................

 

هرچی بگم جواب داری واسش..................................

 

واسه همین از همین اولش همه ی تقصیرارو شخصا گردن می گیرم.............

 

قول می دم اگه خدا ازم پرسید واسه چی نرفتی اون چیزی رو که بهت داده بودم

بزرگ کنی.......................

 

 تربیتش کنی .......................

 

بش بگم خودم خواستم........................

 

یه گناه عمدی بود..........................................

 

اینا همه هس اما خیلی چیزای دیگه هم هس............................

 

چند هزار بار منت معلما رو کشیدم تا اجازه بدن  از کلاس بریم بیرون با بچه ها نمایش

تمرین کنیم..........................

 

کی اون روزی رو که دکور به اون سنگینی رو از مدرسه تا سالن با شیوا و پریشاد

کشون کشون آوردیم فراموش می کنه..........................

 

کی اون شبایی رو که تیک تیک از سرما می لرزیدم اما با  بابا می رفتیم پشت در

سینما تا بلیط فیلم مورد علاقم رو بگیریم یادش می ره.............................

 

پشتیبانم زل زل نگاه می کنه تو چشام می گه: با اینا تو صنعتی شریف رات نمی دن!

 

می گم: میریزمشون دور......................

 

می گه: نه خوب!

 

شعر و تاتر و فلسفه هم یه جاهایی لازمه اما تو الان باید به فکر کنکورت باشی!

 

رکسانا جان یادت هس ..................واسه هر تاتری که بازی می کردیم چند بار ازت

خواهش می کردم.........................

 

فاطمه نفیسه عسل هلیا علی حمید رضا معین زینب صفورا راضیه پرنیان

زینب فرزانه افسانه پریشاد عالیه آذین نیلوفر هیوا سارا شماها شاهدین..................................

 

خستم

 

صورتم خیسه[

 

کی بورد خیسه [

 

فلسفی نوشتنم نمی آد..........................

 

بچه ها اکثرا واسه معلم ریاضیا بیشتر احترام قائلن...................

 

وقتی از ته دلم به معلم تاریخمون می گم که درسشو از همه ی درسا بیشتر دوس

دارم هیشکی باور نمی کنه؟(!)

 

کی می گه تمام روزایی که با وجود سردرد و خستگی غایب نشدم از کلاس زبان

واسه کنکور بوده؟

 

کسی هس بفهمه عشق یعنی چی!(؟)

 

من عاشقم

 

فلسفه

 

هنر

 

تاتر

 

زبان

 

ادبیات

 

تاریخ

 

جامعه شناسی

 

.

 

.

 

.

 

فرزانه ملامتم نکن که چرا این همه مث بچه ها نغ زدم>...................

 

خستم..........................................

 

از همه ی چیزهایی که ناخواسته دچارش شدم........................

 

_  وقتی سر زنگ زبان فارسی زیر میز یواشکی تست فیزیک می زنم از خودم بدم می آد

 

_ وقتی سر کلاس زبان به جزوه ی حسابان فکر می کنم، از خودم متنفر می شم

 

_ وقتی ناخوداگاه تصمیم می گیرم سال پیش دانشگاهی نمایشو تعطیل کنم چندشم می شه

 

_ وقتی به خاطر کنکور موقع رفتن به کلاسای تافل مردد می شم قلبم می لرزه

 

_  3ماهه نرفتم سینما!

 

_ دفتر خاطراتم داره خاک می خوره

 

_ مداد رنگیا و رنگ روغنا هم منو فراموش کردن

 

فرزانه

 

فرزانه

 

فرزانه

 

ای کاش ازم نمی خواستی منطقی باشم..................

 

ای کاش می فهمیدی که چقدر سخته اسماعیلت رو قربانی کنی

 

من دارم آروم آروم و با تردید چاقو رو به گلوی عزیزترین کسم می کشم!

 

تردید می کنم

 

تنبلی می کنم شاید خودش از اون بالا واسم یه قربانی جدید بفرسته

 

فرزانه

 

فرزانه

 

فرزانه

 

کاش ...............................................

 

برم دیگه

 

تستای هندسم مونده

 

یادم نره

 

فقطم من نیستم

 

2 نفر

 

3نفر

 

100نفر............................

 

آذین که بدون کلاس پرتره میکشه کپی واقعیت

 

مینو که چش بسته مدادشو رو کاغذ محسوس میکنه

 

زهرا که سه سوت نمایشنامه می نویشه

 

نیلوفر که صدای سازش آدمو می بره رو هوا

 

ندا که خودش می گه اکسیژنش زبانه

 

زینب که همه ی مکاتب رو بلده

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

دخترم.....................

نه

نه

...نوه ی عزیزم.

. ...........بازم زوده

...ندیده ی دوست داشتنی ام

 

]جدا شد![

 

 

 این ها را برای تو می نویسم

 

امیدوارم 100 سال بعد هوایی را تنفس کنی که رییه هایت دوست می دارند

 

و ای خدا

 

من تصمیم گرفته ام همه چیز را فراموش کنم

 

همان وقتی که فهمیدم من در نگاه اطرافیانم بیشتر یک مهندسم....یک دکتر

 

من این تصمیم را در تمام آن ثانیه هایی گرفتم که تمام این روزهایم حاشیه شد در نگاه معلمانم

 

من در هر ثانیه هزار بار تصمیم گرفته ام. آن زمان که فهمیدم خبرنگارها با صاحب مدال برنز المپیاد ریاضی باادب تر از دارنده ی مدال طلای ادبیات حرف می زنند!

 

من در تمام آن شب هایی که نقش هایم را حفظ می کردم،داشتم تصمیم می

گرفتم................................

 

در تمام آن روزهایی که معلم ها برای دیدن نمایش هایم وقت نداشتند!

 

و در تمام ان ثانیه ایی که دوستانم عهد نبسته شان را برای بازی در کنارم می

شکستند........................

 

همان وقتی که دایی چون برای دیدن نمایش هایم اجبار شده بود مرتب حرف می زد.

 

همان وقتی که فهمیدم شاید در تمامی نگاه ها خداوند برای آفریدن جهان بیشتر

ریاضت کشیده تا این که بخواهد هنری را از خودش به نمایش بگذارد.

 

و همان زمانی که دانستم شاید آدم ها بیشتر برای چیدن برگهای یک درخت کنار هم به هندسه نیازمند باشند تا به هنر.

 

وقسم می خورم

 

که سال ها بعد اگر روزی دوستانم ، معلمانم خاطره ای از این روزها گفتند طوری

نگاهشان کنم که باور کنند همه چیز را به کلی فراموش کرد ام!

 

کمک (م)  (شان) کن

 

.................................چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی (!) نه به وفق رضاست خرده مگیر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

 

يه چند روزيه (دوساله!) هی ميام اينجا اين مدلی می نويسم، همه چی يه جوری شده!

از نظر من نه ها ......... از نظر بعضی از دوسام!

امروز يکی که خاطرش خيلی(2 اينچ) واسم عزيزه، گفت: چندروز ( پست) طنز بزار!(ما کلا واحد شمارشمون روزه، مثلا می گيم دو روز جوراب، دوروز آب و .....)منم اومدم آدرس يه وبلاگ ديگمو بدم بهش که توش طنز می نويسم گفتم: قول می دی ندی به کسی؟ يه جوری نگام کرد که فهميدم يه اپسيلون ثانيه بعد يکی از بچه ها آدرسو واسه خودم آف می زاره ! منم که اون وبلاگ رو خيلی دوس دارم(آدرسشو هيشکی نداره، اين خودش يه جور تفاوته ديگه) آدرسشو ندادم بهش اما قول دادم اين هفته يه ريزه از حس نوشته های قبلی بيام بيرون. کلی تفکر زدم، ديدم هيچی نمی رسه به مغز مبارک(مثل هميشه) جمله ی تو پرانتز رو فرزانه گفتا.......خودم که مازوخيسم ندارم، به خودم بگم که!

آخرش عذم مبارک جذم شد بر نوشطن چندطا سوطی يه ريضه بامظه!

ولی خدايی اين خود دوميم الان گير داده هی می پرسه که چی؟ کيليپس شده که تو واسه چی می خواي دس به همچين کار غير عاقلانه ای(کلمه ی کتابی) بزني .(حالا نه اينکه تو همه ی کارات عاقلانس) (باز يادآور می شم جمله ی توی پرانتز made in Afsane  بود!....) عمر آدم تلف می شه و ديگه همين جوری داره می بافه وا3 خودش!

منم يه گوشم در......اون گوش ديگمم در!

بش می گم فقط يه باره.

بهم می گه اگه بشر هر کار بدی رو بخواد يه بار تجربه کنه که تمومه که....

زهرا بش می گه: فاطمه که بشر نيس که......(يکشنبه می بينمت حالا!)

خوب ديگه بريم چينی نازک تنهايی سوتی ها رو بشکنيم ، فقط محض گل روی هيوای عزيزم که تو بهمن دنيا اومده! (تولدت که 20 روز پيش بود من بارک!)

نکته:سوتی ها يه ريزه سانسور داره وا3 اينکه احتمالش می ره معلمی مديری ناظمی کسی بيان اينحا ....منم ترسو(سانسور شامل افعال هم می شه_ افعال سوم شخص مفرد به صورت سوم شخص جمع بيان شدن!)!

اوليش

معلم شيميمون يه کلاس فوق العاده گذاشتن وا3 ما، جلسه ی قبلش جمعه بود. يکی از بچه ها اومد تو کلاس دفتر حضورغيابو آورد،گفت: يه همايشی هس جمعه، هر کی می خواد بياد بگه من اسمشو بنويسم، حالا بچه ها همين جوری مث سنگ نشستن....منم گفتم خوب بنويس اسم منو، ديدم غزاله داره چش و ابرو می آد....گفتم چيه خوب می خوام برم ديگه! بعد فرزانه گف: کلاس شيمی داريم ما تو مدرسه....بعد منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:کلاس شيمی حسش نيس!

بعد وقتی لبخند موذيانه ی آقای بيدخوری رو ديدم تازه بيس تومنی نداشتم افتاد که بله الان زنگ شيميه!(آقای بيدخوری هم حساسن به اين کلاسه، خيلی!)

دوميش

زنگ خورده بود ، ما واستاده بوديم دم يکی از درای مدرسه داشتيم با خيال آسوده بستنيمونو می خورديم و هم زمان مث درخت آلبالو می لرزيديم(هم زنگ بدش فيزيک داشتيم ، هم هوا سرد بود!)

بعد بچه ها رفتن تو، من گفتم الان می آم. دری که ما واستاده بوديم کنارش يه درييه که منتهی می شه به يه پياده روی که بعدشم نماز خونس و .....من ديدم يکی از بچه های سال دومی داره می آد که منم يه کوچک لو دوسم باهاش، گفتم وا می ستم پشت در . تا اومد بياد تو من يه هو می گم: پخ خ خخ خ خ خ!

واستادم آماده. بستنيمم دسم، گارد گرفتم که تا اومد بگم : پخ!

من دقيقا پشت در بودم، اون ورو نمی ديدم، يه هو ديدم يه سايه ای داره می آد. منم سريع پريدم جلو گفتم: پخ!

فقط نمی دونم اين دختره مونا کجا غيبش زده بود يه هو. من جای اون آقای وردکارو ترسونده بودم!

سوميش

چن روز پيش دينی داشتيم، بعد من کتابم مفقوالاثر شده بود، در حالی که نهايت تلاشمو می کردم تا قيافه ی آدم بدبختا رو بگيرم به خودم رفتم جلو ميزمعلممون گفتم: خانم قاسم زاده، من کتابم گم شده بود.و.............................................................و....................................................................و...........( مثنوی صد من) .................................................اما..............................................آخرش اينکه درس نپرسين از من!

بعد خانم قاسم زاده اومدن جهت هم دردی گفتن: آخی!

منم برگشتم گفتم از اون بدترش اينه که تستای فيزيکمم لاش بوده!

چهارميش

دم کلاس زبان منتظر بابام بودم. ديدم پرنيان آويزون واستاده که يعنی....بابام که اومد قرار شد پرنيانو برسونيميش. رفتيم دم در خونشون، هيشکی نبود(مامان بزرگش حالشون بد شده بوده، برده بودنشون بيمارستان) قرار شد بياد خونه ی ما. منم اتمام حجت کردم که: ببين من يه جند قرنه می خوام اين فيلمرو نگا کنم، جيکت در نمی آد و از اين چيزا!

 هيچی من نشسته بودم به فيلم نگا کردن، پرنيانم داش ته و توی کتابخونمو می ريخت به هم، که يه هو زنگ زدن. گوشی رو برداشتم، دوست پرنيان بود، زنگ زده بود به مامان پرنيان، فهميده بود خونه ی ماس. زنگ زده بود بياد جزوشو بگيره! من اومدم گوشيو بدم دست پرنيان ديدم داره بال بال می زنه که يعنی بگو من اينجا نيستم.(منم اينقده بدم می آد، بدم می آد وقتی يکی مجبورم کنه دروغ بگم که خدا می دونه!) بالاخره ديدم داره خودشو می کشه گفتم: نيسش اينجا. دختره گف: موبايلشو داری منم ديگه داشتم از عذاب وجدان ِ دروغ قبليه می مردم، با وجود اصرارای پرنيان شماررو دادم بش. يه يه ساعتی گذش کسی نزنگيد، منم داشتم با خيال راحت فيلممو می ديدم، پرنيانم داش مثلا به مامانم کمک می کرد که يه هو موبايلش زنگيد........(زنگ موبايلشم زنگ نيس که، يه چيزی تو مايه های صدای کرگدن و......)

(کرگدن صدا می ده اصلا؟)

پرنيانم دساش پر خامه بود جواب نمی داد .........

بعد منم که داشتم به سختی سعی می کردم سر در بيارم تو فيلمه داره چه اتفاقايی می افته، زنگ موبايل رو الکترونای مغزم داش طناب بازی می کرد، عصبی شدم گوشيو برداشتم ، يه دختره ای بو دکه صداش يه کم (يه کم فقط!) شبيه صدای دوس پرنيان بود، گفتم گوشی يه لحظه، پرنيان تا ااومد جواب بده ديدم چسبيد به زمين!

پنجميش

ما تو کلاس بوديم غرق درس شيرين که يه هو در زدن . ما هم همين جور در بحر مکاشفت مستغرق جواب نداديم. هی در زدن هی ما جوا ب نداديم ................(يکی دفتر حضورغيابو آورده بود_ معمولا بچه ها می آرن دفترو) من ديگه کلا اعصابم ريخت به هم گفتم:« خوب بيا تو کوچولو!» که يه هو ديدم سر و کله ی ناظممون از پشت در پيدا شد.

شيشميش

من وآذين داشتيم نمايش تمرين می کرديم تو اتاق کامپيوتر، بعد همزمان داشتيم بروشور نمايشم طراحی می کرديم، خانم مهاجرم بودن!(فک کن!) (قدغنه تو مدرسه بريم تو وبلاگ!_ خانم مهاجرم طرفدار نظام آموزشی ژاپن و ديگه................!)بعد من از خانم مهاجر پرسيدم عکس گل نرگس دارن تو سيستمشون، (وا3 بروشور) خانم مهاجرم راهکاردادن گفتم تو گوگل بسرچم. بعد خودشون رفتن پايين صبحانه بخورن(ساعت 11:50 دقيقه بود!) منم وسوسه شدم وبلاگای خودم و يه هف هشتا وبلاگ ديگه رو باز کردم رفتم بيرون يه هوايی بخورم تا وبا بالا بيان. (به آذينم سفارش کردم مواظب باشه.) بعد که برگشتم درو باز کردم: ديدم خانم مهاجرپشت سيستم مشغول مطالعه ی وبلاگ بنده هستن. آذينم با خيال راحت جلوی کسی که طرفدار سيستم آموزشی ژاپن هس داره وا3 خودش mp4  گوش می ده!

 

ته ورقی: راحت شدی هيوا خانم. تموم شد ديگه ! حالا دارم از عذاب وجدان می ميرم!دقيقا 17 دقيقه از وقت عزيز غير قابل بازگشتمو گذاشتم وا3 نوشتن اينا!

البته دليل فلسفی_ منطقی_ غير عقلانی هيوا اينه که نوشتن و گفتن اين خاطرات باعث انبساط خاطر می شه!(شايدم بشه!)

 

 ته ورقی ۲: من متن رو وا۳ هیوا فرستاده بودم. قرار بود هر وقت دوس داش آپ کنه. اما متاسفانه بی فکری کرد. باید می زاش یه کم از این روزا فاصله بگیریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط فاطمه |

"For all my life I have had one  single pain in my heart............"

 

Oh!

Stop

Ladies,

Gentlemen,

A sentence was said!

Don't you wanna conclude s'th…………….

Isn't there any "BEACAUSE OF"?

No

No

Don't overlook!

Deliberate carefully…………….

Then decide.

May be you find me guilty.

 

 People do many things

People say couple of words.

People live and in order to do that, they have to say and do many things!

And do you ask me to tell you what you have to do

Ok

Let me be careful

You have to analyze………..

At first carefully watch them

Then carefully listen to them

Ok now it is your turn to do your best

Think and think

Then you will understand their purpose

You have to ponder over the point

Remember

You have to be clever

Maybe they said that because of political aspirations

Maybe they wanna borrow some money

Or no

No

Let's think more!

 maybe they are shoewing off!

Okkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

 

So you see not only you have to be like a mouse to smell what they say but also you have to be careful about what you do. More than that you have to weigh your words.

You have to first deliberate and then act!

You know if you don't act so. You will be a loser

Because your peers know what to do as well as you

No one has something to do more than watching others

Really really

It is not important to clear your heart

As you are so kind you have to think about others' faults!!!!!!!!!!

God's gonna ask you about your teachers, your parents, your friends

No matter what your own function was!

Some special people are dangerous

frank ones

the ones who hate white lies

and try  to be far from matters of expediency

 

Alwayse you have to act as a politician

 

You love someone?

Don't tell her/him…………why ? I tell you,

 she/he will be cheeky!

 

You hate some one?

Don't tell her/him…………why ? I tell you,

she/he will become your enemy!

 

Is your idea different with others?

Be silent…………why ? I tell you,

People around you will make fun of you……..

 

What is in vogue?

Hurry up!

Go and buy!

Do I need it? It is not important, I have to dress in the latest fashion otherwise God won't send me to the paradise!

 

All above was Our socity

                           Our life

                           Our social intercommunication

I hate it!

This way we die by inches.

If I wanna choose, I prefer to kill myself but not to be like that!

At least I try to……………..

 

Let me die, O God!

And not live to bear this truth!

You be the rock of pain,bear it and become a man!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط فاطمه |